یکشنبه بیست و ششم آبان 1387
هرات از طاهريان تا تيموريان
هرات از طاهريان تا تيموريان
نورالله كسائي
چكيده :
گزارش و بررسي اجمالي تحّولات مهمّي كه در فاصلؤ ششصد سالؤ ميان حكومت طاهريان تا تيموريان در هرات روي داده ، هدف اين نوشتار است . نويسنده تصويري از هرات كه در روزگاران گذشته « فرهنگْ شهر » ي مهم و نظرگير به شمار ميآمده پيش روي خواننده مينهد و او را به ديدار مدارس ، مكاتب و كتابخانههاي آن كه رونقي بسزا داشته ميبرد و با دانشمندان ، شاعران و نگارگران چيرهدستي كه در برابر امواج پيدرپي آسيبها ، ويرانيها و كشتارها استوار ايستاده و مشعل فرهنگ و تمدّن اسلامي را همچنان فروزان نگاه داشتهاند ، آشنا ميسازد .
كليدواژهها : نهادهاي آموزشي ، تبادلات فرهنگي ، ميراثهاي ايراني اسلامي
شهر كهنسال هرات كه از روزگار باستان تا به امروز در گذرگاه پرفراز و نشيب زمان كامها و ناكاميهاي بسيار ديده و افتان و خيزان كولهبار سنگين آداب و فرهنگ ايران و خاوران پيش از اسلام و دورؤاسلامي را بر دوش كشيده است ، گذشته از مرامها ، مسلكها ، نژادها ، زبانها ، مرزهاي جغرافيائي سياسي معاصر ، هم اكنون نيز تاريخ مردمي از حدود چين تا درياي سياه را از طريق فرهنگ و تمدن اسلامي به هم پيوند ميدهد و سوگوار و دريغاگوي آنچه از دست ميدهد و آنچه بر بوم و برش ميگذرد ، چارهسازان دردآشنا را چشم ميدارد .
جغرافيادانان گذشته از خراسان بزرگ و چهارشهر پرآوازهاش ، نيشابور ، مرو ، هرات و بلخ ، به خرّمي و آباداني و انبوهي نعمتها با مردمي برخوردار از فرهنگ و فرزانگي سخنهاي بسيار گفتهاند ( يعقوبي ، 49 ؛ مقدســـي ، 2/429 ، 447-448 ؛ اصطخري ، 210-212 ) .
اين بركات خداداد و اين اقبال طبيعت به رغم ناامنيهاي گاه و بيگاه سياسي اجتماعي يا رويدادهاي ناگوار طبيعي ، بر خراسان خرّم و شهرهاي شادابش كم و بيش ارزاني بود ، تا تاخت و تاز غزان در نيمههاي سدؤ ششم و هجوم ويرانگر تاتار در نيمؤ نخست سدؤ هفتم كار خراسان را يكباره ساخت و شهروشهروندانش را نابود كرد و جز ويرانه و آواره چيزي بر جاي ننهاد و چنانكه گفتند : « تا خراسان را تمام نَرُفتند جائي نَرَفتند » ( زيدري ، 80 ) .
پس از اين چشمزخم ، نيشابور ديگر رونق پيشين را بازنيافت . گذشته از درگيريهاي نظامي و فرقهاي ، زلزلههاي ويرانگر و گاه پيگير ديگر امان نداد كه نيشابور قامت خميده راست كند . و چنين بود سرگذشت مروِ كهنسال كه گرچه پس از حملؤ تاتار ديگربار بروزگار ايلخانان و تيموريان اندك آباداني يافت ، امّا هيچگاه شكوه گذشته را بخود نديد تا در نيمؤ عصر قاجاران از پيكر ايران جدا و به كام تزاران روس شد و سپس هفتادسال سلطؤ كمونيزم كوشيد تا پيوند مردم اين مرز و بوم را با گذشتؤ پربارش بگسلد و اكنون جمهوري نواستقلال يافته تركمنستان برآنست تا بر ويرانههاي مرو طرحي نو دراندازد . بلخ نيز كه در عصر تيموريان رفاه و رونقي يافت ، بناي مزارشريف در كنارش آبادانيها را بدانسو كشيد و اينك بلخ بسانِ ديهي در بيرون مزارشريف در شمال افغانستان روزگار ميگذراند . تنها هرات موضوع اين مقال است كه از همان هنگامؤ ناهنجار از نو آبادان شد و از پرتو طبيعت سازگارش ديگربار خوش درخشيد و عظمت ديرينه بازيافت و به هر قيمت كه بود ميراث پربار اسلاف و مفاخر ارزندؤ تاريخي خود را به اخلافي نه چندان خلف سپرد كه متأسفانه خاصه در اين دو دهؤ اخير به هيچ رو آنرا پاس نداشتند و اينك اين هرات است كه با آن پيشينؤ پربار و سرشار وااسفاگويان ، سوگوارهاي را به تماشا نشسته است باشد كه اين كوتاه سخن سلسلهجنبان غيرت كساني شود كه بر آنچه بر اين ملك روا داشتند بس كنند ، كه « اين سخن از سر درد است كه من ميگويم » .
هرات با آب و هوائي خوشگوار چنان طبيعتي سازگار دارد كه در وصفش گفتهاند : « لو جمع ترابالاصفهان و شمال الهرات و ماءالخوارزم في بقعة لم يَمُتِالناس فيها ابــدا » ( شيرواني ، 554 ) .
بنياد هرات و پوشنگ در نزديكي آن ريشه در تاريخ ايران باستان و روزگار تهمورث دارد . نوشتهاند : كيخسرو شاهزادؤ كياني با دستياري رستم و گودرز در دامنؤ كوه تيرتويا نيرهتو در نزديكي هرات خاقان چين را در بند كرد و تورانيان را شكست داد و خراسان را از وجود دشمنان ايران پاك كرد ( ميرخواند ، 128 ؛ اسفزاري ، 40-41 ) . به روزگار ساسانيان هرات و پوشنگ و بادغيس يكي از چهاربخش خراسان بزرگ بود كه مرزباني بر آن فرمان ميراند . با دستيابي عربان بر ايران اين آئينها همه برافتاد ( گرديزي ، 211 ) تا بارديگر زيادبن ابيه به هنگام امارت بر بصره به روزگار معاويه ( 41-60 ه·· ) . به رسم ايرانيان خراسان را چهاربخش كرد كه يكي هرات و بادغيس و پوشنگ بود و هر بخش را اميري جداگانه گمارد ( ميرخواند ، 338 ) . پيش ازاين هرات درخلافت عثمان (24-35 ه·· ) به صلح مفتوحِ مسلمانان عرب شده و بزرگ آن سامان بر سر هرات و بادغيس و پوشنگ با عبدالله بن عامر سردار عرب پيمان صلح بسته بود ( بلاذري ، 535-540 ) .
نخستين نارضايي ايرانيان از حكومت عرب در منطقؤ هرات و در آغاز حكومت معاويه خودنمائي كرد و ايرانيان اين ديار از حكومت اعراب سرپيچيدند ( همو ، 564 ؛ گرديزي ، 212 ) . سراسر دوره حكمراني امويان ( 40-132 ه·· ) و آغاز عهد عباسيان ، هرات و پوشنگ و كوهستانهايش پايگاه شورشهاي خوارج ، فرقؤ بومسلميه از هواداران ابومسلم خراساني ، خروج استاد سيس و حمزؤ خارجي پورآذرك بود ( مسعــــودي ، 3/100 ، 193 ؛ ابن اثير ، 6/209 ) . از آن پس طاهربن حسين پوشنگي كه بعدها لقب ذواليمينين يافت اولين امير ايراني عصر مأمون بود كه با فرو انداختن نام او از خطبه اعلام استقلال كرد ( يعقوبي ، 49 ؛ گرديزي ، 166 ، 197 ؛ ابن خلكان ، 1/235 ) ، و اين اقدام او سرآغاز ظهور ديگر سلسلههائي شد كه به نامهاي صفاري ، ساماني ، غزنوي ، آل بويه ، علويان ، غوريان ، سلجوقيان ، خوارزمشاهيان ، نخست خراسان و ماوراءالنهر سپس ديگر سرزمينهاي شرقي را از سلطه خلافت عباسي آزاد كردند . به گفته نظامي سمرقندي آنچه احمدبن عبدالله خجستانيِ خربنده را به امارت خراسان رسانيد احساسي بود كه از نخستين سرودههاي دري ، پس از احياي زبان فارسي ، از اشعار آزادؤ حنظله بادغيسي به او دست داد :
مهتري گر بكام شير در استشو خطر كن زكام شير بجوي
يا بزرگي و عز و نعمت و جاهيا چو مردانت مرگ روياروي
( نظامي عروضي ، 42 ) .
پس از طاهريان يعقوب ليث صفاري ( 247-265 ه·· ) بر هرات و نواحي آن دست يافت ( مسعودي ، 4/112 ؛ تاريخ سيستان ، 208 ) و اين مناطق تا به روزگار غزنويان چنانكه بعدا خواهيم گفت محل درگيري اميران صفاري ، ساماني و غزنوي بوده است .
در منابع جغرافياي تاريخي سدههاي چهارم و پنجم پوشنگ و اسفزار و بادغيس و كروخ و هرات چون ديگر سرزمينهاي خراسان بزرگ از بهترين ناحيتها ، جايگاه زيبارويان ، اديبان ، گشاده زبانان ، هوشمندان ، سلحشوران شمرده و وصف شده است . از آبها ، باغها ، راغها ، بوستانهاي پرميوه ، انگورهاي خوب ، گوشتها و لبنيّات مرغوب و فراوان و نيز پلي شگفتانگيز و بيمانند بر رودخانه هرات چندان سخن گفتهاند كه نقلش به درازا ميكشد . بيشترين مردم اين ديار شافعيان و حنفيان و گاه فرقه غالب كرّاميان بودهاند و چنانكه پيش از اين گفتيم خوارج نيز مدتهاي مديد در اين منطقه كرّ و فرّي داشتهاند ( ابن حوقل ، 171-173 ؛ مقدسي ، 2/429 - 430 ، 447-450 ، 473 ، 488 ، 493 ؛ اصطخري ، 208 ، 211-212 ) .
وصف اديبانه و دلانگيز نظامي سمرقندي ( م اوائل سدؤ ششم ه·· ) از هراتِ روزگار سامانيان و سرزمينهاي سبز و خرّم پيرامون آن سخني است زيبا با بياني شيوا از اين خطّؤ دلگشا ، آنگاه كه نصربن احمد ( 301-331 ه·· ) عقد واسط آل سامان در بهار به بادغيس هرات ماندگار شد كه خرمترين چراخور خراسان و عراق را داشت با نزديك به هزار جويبار پرآب و گياه كه هر يكي لشگري را بسنده بود . بهارگاهي با نسيم شمال و ميوههاي نوبرين كه در ديگر جاي به دست نميشد ، هواي خوش و نان فراخ ، ميوههاي بسيار و نوشيدنيهاي فراوان ؛ و چون مهرگان در رسيد و دير پائيد انگور در غايت شيريني كه در اين ديار صدوبيست گونه انگور يافته آيد هريك از ديگري نازكتر و خوشتر ، بهترين و بيمانندترينش پرنياني و كلنجري ، تُنُك پوست ، تُرد و بسيار آب ، خوشهها بوزن پنج من و هر دانه پنج در مسنگ سياه چون قير و شيرين چون شكر و ديگر ميوههاي خياره كه اميرنصر را چون اين ثمرات خوش آمد زمستان را در آنجا مقام كرد و بهار اسبان به بادغيس فرستاد و چون تابستان در رسيد گفت به كجا روم كه ازين خوشتر تفرجگاه نباشد و همچنين فصلي به فصلي ميانداخت تا چهارسال براين منوال گذشت تا سرانجام كسان و نزديكانش دست در دامان رودكي زدند و او چنگ برگرفت و سروده « بوي جوي موليان آيد همي » را در پردؤ عُشاق انداخت و چنان در امير اثر كرد كه پاي برهنه در ركاب نهاد و به سوي بخارا شتافت ( نظامي عروضي ، 49-53 ) .
در اواخر عهد سامانيان و آغاز قدرت غزنويان هرات و بادغيس و پوشنگ صحنؤ زدوخورد سيمحوريان و اميران غزنوي و خلف بن احمد سيستاني بود ( جرفاذقاني ، 64 ، 85-86 ، 119 ، 206 ، 313 ؛ ميرخواند ، 547 ) .
اميرمسعود غزنوي پس از ازدواج با دختر ايلكخان ترك به فرمان پدر و با تجّمل بسيار در سال 408 ه·· به هرات رفت و بساط عيش گسترد و در كوشك باغ عدناني كه سرائي بزرگ و حوضخانهاي سلطنتي داشت به دور از چشم پدر نگارخانهاي از نقشهاي برهذه بسان كتاب الفيه آراست و مطربان را به ساز واداشت و به عيش و نوش پرداخت . وي پس از اطلاع از مرگ پدر ( م = 421 ه·· ) نيز كه خود را از ري به هرات رسانيد پس از قبضه كردن امور و دستگيري برادرش اميرمحمد ، در باغ عدناني چنان عيدي كرد كه بقول بيهقي هيچ ملكي نكرده بود ( بيهقي ، 54 ، 56 ، 145 ؛ جرفاذقاني ، 367 ) . در ايام سلطان محمود ( 387-421 ه·· ) انبوه غنائمي كه از غزوات هند به دربار غزنه سرازير ميشد هرات را نيز حظّي وافر بود و اين خطه رفاه و آرامشي مطلوب داشت . و هم در اين زمان بود كه فردي از سيمجوريان بنام قاضي ابوالقاسم عليبن حسين داودي در هرات به شغل قضا روزگار ميگذرانيد . وي در كمال فضل و متانتِ علم و تبحّر در علوم منقول و معقول فريد دهر و يگانه روزگار بود ؛ و چنين بود شيخ جليل شمسالكفاة ابوالقاسم احمدبن حسن كه از منشيگري در ايام امارت محمود بر خراسان به وزارت در روزگار سلطنتش ارتقاء يافت و كار خراسان را نظم و نسق و آئيني نيكو داد و چون به هرات آمد بساط عدل گسترد و طريق ظلم بربست و آثار هرج ومرج زدود ( جرفادقاني ، 269 ، 345 ) .
زبان و ادب فارسي كه بگاه گشودن هرات و پوشنگ به دست يعقوب ليث صفاري و با سرودههاي شاعراني چون حنظله بادغيسي ، ابوجحفص سغدي ، محمدبن وصيف سگزي به گونهاي نو بر پايههاي كهن زبان فارسي جوانه زد با اشعار شيرين ديگر شاعران چون رودكي سمرقندي ، ابوشكور بلخي ، فيروز مشرقي ، محمود وراق پدر ازرقي هروي و كسائي مروزي با شتاب و پرشكوه باليدن گرفت تا در اواخر دوره ساماني و آغاز عصر غزنوي . ماخ پير خراسان از جمله فرزانگان و جهانديدگاني بود كه در گردآوري رويدادهاي تاريخي ايران و توران باستان در تدوين شاهنامه منثور ابومنصور معمرّي يا شاهنامه منظوم حكيم ابوالقاسم فردوسي طوسي از او بهره گرفتند . اين دهقان خراساني چنانكه نلدكه خاورشناس آلماني نيز پنداشته همان پير جهانديده هرات بوده كه فردوسي در شاهنامه آنجا كه به پادشاهي هرمز پسر انوشيروان پرداخته از او چنين ياد كرده است :
پسنديده و ديده از هر دري يكي پير بُد مرزبان هري
سخندان و با برگ و با برز و شاخ جهانديده و نام او بود ماخ
زهرمز كه بنشست بر تخت داد بپرسيدمش تا چه دارد زياد
زهرمز كه بنشست بر تختِ داد چنين گفت پير خراسان كه شاه
( قزويني ، 164 ؛ صفا ، 1/614-615 )
سلجوقيان كه با شكست سپاه سلطان مسعود غزنوي در جنگ دندانقان در حدود سال 429 ه·· بر قلمرو غزنويان در خراسان دست يافتند ، طغرل بزرگ دودمانشان ، هنگام تقسيم سرزمينهاي مفتوحه هرات و اسفزار را در ضمن سرزمينهاي خاوري ايران به يكي از برادران خود بنام موسي بيغو داد و بيغو و فرزندانش در روزگار سه پادشاه بزرگ سلجوقي طغرل بيك ، آلپ ارسلان ، ملكشاه ( 429-485 ه·· ) بر هرات و حوالي آن حكمراني داشتند ( ظهيرالدين نيشابوري ، 18 ) . در دورؤ طولاني امارت و سلطنت سنجـــــــــــــر ( 485-552 ه·· ) هرات همواره يكي از مراكز قدرت سلجوقيان در شرق بود . اميرعلي چتري حكمران هرات از سوي سنجر كه در نهان با سلطان علاءالدين غوري همدست شده بود ، سلطان سلجوقي را در سال 543 پس از شكست علاءالدين كه بر هرات مستولي شده بود چنان خشمگين ساخت كه او را به جرم خيانت به دو نيم كرد امّا علاءالدين را بخشيد و حكومت هرات را بوي واگذار كرد ( ميرخواند ، 685 ، 786 ) .
هرات تا اين تاريخ همواره از پايگاههاي معتبر فرهنگ و ادب فارسي ، علوم و معارف اسلامي و زبان و ادب عربي بود ، و همزمان با آغاز دورؤ تدوين و تأليف علوم دانشمندان و اديبان اين خطه از پيشگامان مؤلفانِ آثار بديع و بيسابقه بودهاند . ابوعبيد قاسم بن سلاّم ( م 224 ه·· ) از خواص عبدالله بن طاهر و مورد احترام او در هرات ، از نخستين دسته از راويان شعر عرب و مؤلف كتابهاي بسيار در احاديث غريب و معاني قرآن بود . به گفته ياقوت حموي ، حسين بن حزم هروي ( م 301 ه·· ) از موالي انصار در هرات كه فردي ثقه بود كتاب بزرگي به سبك كتاب بُخاري به ترتيب حروف معجم نوشت و اخبار و احاديث بسيار در آن وارد كرد . ابومنصور ازهري هروي ( م 370 ه·· ) زاده و باليده و در گذشته در هرات مؤلف مجموعؤ بزرگ و كهن لغت عرب بنام التهذيب ، ابوعمراحمدبن محمد زوزني ( م 374 ه·· ) منسوب به زوزن واقع در ميانؤ نيشابور و هرات شارح معلقات سبع مجموعه اشعار بازمانده از عصر جاهلي عرب ( صفـــــا ، 1/124 ، 2/354- 355 ؛ ياقوت ، 5/397 ) نمونههائي از اديبان ، فقيهان ، صوفيان ، محدثان و متكلمان و ديگر عالمان در رشتههاي علوم معقول و منقول از خطؤ هرات بودهاند كه حتي بيان نامشان در اين اندك نميگنجد .
پيش از اين يادآور شديم كه مذهب غالب در اين خطه مذهب حنفي و شافعي و در عصر غزنوي با حمايت محمود از كراميان گاه غلبه با پيروان اين فرقه بوده است . خواجه نظامالملك مرد شمشير و قلم و وزير مدّبر و پرتوان عصر اول سلجوقي كه خود از شافعي مذهبان متعصب بود به سبب تقويت مباني مذهب شافعي كه پيشوايان و فقيهانش در عصر غزنوي در فشار قرار گرفته و در دورؤ حكمراني طغرل بيك ( 429-455 ه·· ) هم به دستور عميدالملك كندري وزير حنفي مذهب و متعصب او شافعيان و اشعريان را به دنبال رافضيان بر منابر خراسان لعن كرده بودند ، و نيز پشتوانههاي علمي موجود در هرات و پوشنگ و خاصه اينكه كُهستان خراسان از پايگاههاي استوار اسماعيليان در نزديكي هرات بود بر آن شد كه يكي از مدارس معروف و معتبر خود را كه در انتساب به لقب او نظاميه نام گرفت در اين شهر تاسيس كند . گفتني است كه نظاميه هرات در بين تمامي مدارسي كه نظامالملك طوسي در ماوراءالنهر و خراسان و طبرستان و جبال و عراق و جزيره و موصل و آسياي صغير با آنهمه حمايتهاي مادي و معنوي بنا كرد ، تنها نظاميهاي است كه روزگاري دراز يافت و از حملات غزان و مغولان جان سالم بدر برد و عصر درخشان تيموريان را كه هرات از مراكز معتبر علوم و فنونش بود درك كرد ، و چنانكه خواهيم گفت مولانا عبدالرحمن جامي ، شاعر و اديب و عارف و نويسندؤ بزرگ ايراني عصر تيموري در اين مدرسه دانش آموخت .
در عصر سلجوقي دو تن از پيشوايان بزرگ شافعي در نظاميه هرات كرسي تدريس و رياست داشتهاند . نخست ابوبكر شاشي ( چاچي ) ( م 485 ه·· ) از فقيهان بزرگ شافعي در غزنه بود كه خواجه نظامالملك به رغم مخالفت مردم غزنه بسبب وقوف بر مراتّب علميش با اعزاز و اكرام او را به هرات فرستاد و فرمان تدريس در نظاميه اين شهر را به وي تفويض كرد و او تا هنگام مرگ در اين مدرسه به تدريس اشتغال داشت . ديگري امام محييالدين محمدبن يحيي طريثيثي نيشابوري ( م 548 ه·· ) پيشواي پرآوازه و عليالاطلاق شافعيان خراسان و عراق در زمان خود كه از محضر امام محمد غزالي ( م 505 ه·· ) در نظاميه نيشابور دانش آموخته بود و سالها رياست و تدريس نظاميه نيشابور را برعهده داشت . اين امام محمدبن يحيي همزمان با شكست و اسارت سنجر به دست تركمانان غز به جرم فتوايي كه عليه آنان داده بود در حمله و كشتار نيشابور اسير غزان شد و آنان بدون توجه به پايگاه بزرگ روحاني و علميش خاك در دهانش ريختند و طيلسان به گردنش آويختند تا جان داد ( كسائي ، 246-248 ) . اين حادثه ناگوار چنان عظيم نمود كه خاقاني شاعر بزرگ معاصر او متأثر از آن فاجعه دو قطعه از مرثيههاي معروف و معدود خود را در رثاء وي سرود : ( خاقاني ، 155-158 ، 237-239 ) . نخست مرثيهاي كه با اين مطلع آغاز ميشود :
آن مصر مملكت كه تو ديدي خراب شدوآن نيل مكرمت كه شنيدي سراب شد
تا آنجا كه گويد :
ديدم صف ملائكه بر چرخ نوحهگرچندانكه آن خطيب سحر در خطاب شد
گفتم به گوش صبح كه اين چشم زخم چيست؟كاشكال و حال چرخ چنين ناصواب شد
صبح آهِ آتشين زجگر بركشيد و گفتدردا كه كارهايِ خراسان زآب شد
گردون سر محّمد يحيي بباد دادمحنت رقيب سنجر مالك رقاب شد
وي مشتري ردا بنه از سر كه طيلساندر گردن محمد يحيي طناب شد
و نيز در مرثيهاي كه با اين مطلع :
ناوردِ محنت است در اين تنگناي خاكمحنت براي مردم و مردم براي خاك
تا آنجا كه گويد :
ديد آسمان كه در دهنش خاك ميكنندو آگاه بُد كه نيست دهانش سزاي خاك
در ملت محمد مرسل نداشت كسفاضلتر از محمد يحيي فناي خاك
آن كرد روز تهلكه دندان فداي سنگوين كرد گاه فتنه دهانرا فداي خاك
درخشش پير عرفان خواجه عبدالله انصاري در هرات آستانش در زمان حيات و بارگاه و خانقاهش در ممات ، خطّؤ خراسان خاصه شهر هرات را قبلهگاه دوستداران تصوف و ارادتمندان به عالم عرفان كرده بود . با اينهمه رواج مجادلات مذهبي و بهائي كه سياست نظام الملكي به دانش شافعي مذهبان ميداد ، خواجه را چنان از وادي آزاد عرفان به تنگناي فرقه گرائيهاي فقيهان سوق داده بود كه شريعت بر طريقتش غالب آمد چندانكه بيپروا از قيل و قال رقيبان مدعي بود كه « او را در حديث و دانش شرع مشايخ بسيــــار بوده ، از محضر سيصدتن حديث شنيده همه سنّي و صاحب حديث ، مبتدع نه و صاحب رأي نه » ( مجتبائي ، 11-40 ) .
رواج مجادلات فرقهاي و مبارزات مذهبي و پشتيباني دولت نظامالملكي از سنت فلسفهستيزي اشعري از ويژگيهاي فكري عصر نظاميهها بر فضاي علمي و نهادهاي آموزشي هرات نيز سايه افكنده بود . در رويدادهاي سال 478 هجري آمده است كه در هرات طبيبي فيلسوف مشرب بود كه از فلسفه سخن ميگفت . خواجه عبدالله انصاري كه در اين زمينه تعصبي شديد داشت چنان با وي درآويخت كه گروهي به جانبداري از او برخاستند و آشوب چندان بالا گرفت كه خانؤ فيلسوف را به آتش كشيدند و او را مضروب ساختند . فيلسوف در پوشنگ به خانؤ قاضي ابويوسف پناه برد و زدوخورد بين پيروان خواجه و هواداران طبيب فيلسوف چنان شدت يافت كه به قاضي و درِ مدرسؤ نظاميه نيز آسيب رسيد . خبر به خواجه نظامالملك دادند . با همه ارادتي كه به اين صوفي سنّي داشت ناگزير او را از هرات تبعيد كرد تا فتنه بياراميد و او را دوباره به هرات بازگردانيد . اين فيلسوفِ پزشكِ هراتي كه به گفتؤنظامي سمرقندي اديب اسماعيل نام داشت مردي سخت بزرگ و فاضِلِ كاملِ بوده كه از طريق طبابت روزگار ميگذرانيده و خواجه عبدالله با او تعصبي شديد داشته و بارها قصد او ميكرده و كتابهايش را ميسوخته است . تا اينكه خواجه عبدالله بيمار شده درمان ديگر پزشكان كارگر نيفتاده ناچار قارورؤ شيخ را بنام ديگري نزد طبيب ميفرستند . در قاروره او مينگرد و درمييابد كه اِدرار از آنِ شيـــخ است . ميگويد اين داروها را به او دهيد و بگوئيد كه : « علم ببايد آموخت و كتاب نبايد سوخت » . خواجه آن دارو بخورد و بهبود يافت ( نظامي عروضي ، 128-129 ؛ كسائي ، 247 ) . اين بود نمونؤ برخورد صوفي سني مذهب پرآوازؤ هرات كه دارالخلافؤ بغداد شيخالاسلامش لقب داده بود و هر سال خلعتهاي گرانبها برايش ميفرستاد .
پس از شكست و اسارت سلطان سنجر در 548 ه·· و مرگ او در 552 ه·· هرات تنها شهر بزرگ خراسان بود كه بسبب باروي بزرگ و مستحكمش از آسيب غزان مصون ماند . از اين تاريخ تا حمله مغول در 617 ه·· هرات و نواحي آن صحنؤ برخورد سپاه مؤيدالدين آيابه و پسرش طغانشاه با نظاميان غوري و خوارزمشاهي بوده است ( تاريخ سيستان ، 392 ؛ ابن اثير ، 11/227 ، 316 ، 385 ) . غياثالدين محمود ( 602-607 ه·· ) پسر غياثالدين محمد غوري به هنگام حكمراني بر هرات بناي مسجد جامع ناتمام هرات را تمام كرد . سربداران را شكست داد و از حومؤ هرات براند و بساط سلطنت بگسترد و چنان باروئي استوار پيرامون هرات كشيد كه امير قزغن حكمران ماوراءالنهر پس از ماهها محاصرؤ هرات نتوانست بر اين شهر دست يابد ( ميرخواند ، 810 ) .
نظاميؤ هرات در عصر سلطؤ غوريان نيز همچنان پايگاه قدرت فقيهان متّنفذ شافعي بود ، عليبن عبدالخالق بن زياد كه علاوه بر مدرسي اين نظاميه متولي موقوفات خراسان از جانب سلاطين غوري نيز بود چنان اقتداري داشت كه ابن خرميل والي هرات از سوي غوريان و هوادار پنهاني خوارزمشاهيان نتوانست پشتيباني اين استاد شافعي مذهب نظاميه را در تسليم شهر به سلطان محمد خوارزمشاه جلب كند ، ولي همچنان از سلطان غياثالدين محمود غوري حمايت ميكرد تا سرانجام خوارزمشاه پس از استيلاي بر هرات چشمانش را ميل كشيد ( كسائي ، 248 ) .
امام فخر رازي ( م 606 ه·· ) از دانشمندان جامعالاطراف و متكلّم پرآوازؤ ايراني است كه با برخورداري از پشتيباني و نواختِ سلاطين غوري و هم خوارزمشاهيان در هرات مجالس درس و وعظ داشت . غياثالدين غوري در نزديكي مسجد جامع هرات مدرسهاي براي تدريس امام فخر ساخت كه بنام خود او غياثيه شهرت يافت .
مدرسه غياثيه كه در واقع دومين مدرسه هرات بعد از نظاميه بوده سالها پايگاه درس و بحث رازي عليه كرّامياني بود كه از روزگار سلطان محمود غزنوي در خراسان از جمله هرات كرّ و فرّي داشتند و در اين زمان با وجود قدرتي كه شافعيان از پرتو تدابير نظامالملكي يافتند ، توان آنرا داشتند كه غوغاي عوام را برعليه رازي برانگيزند و رازي ناگزير به اشارت سلطان غوري هرات را ترك گفت تا اندكي پيش از غلبه خوارزمشاه بر هرات به اين شهر بازگشت و در همانجا درگذشت . رازي را دو پسر ماند ضياءالدين و فخرالدين و دختري كه همسر علاءالملك علوي وزير خوارزمشاه شد . تقرب مغولان به اين وزير ، نجاتبخش جان فرزندان امام فخر در قتل عام هرات شد ( ابن خلكان 4/248 ، 252 ) . استفادؤ رازي در مباحث علمي و اصولي از استدلالات فلسفي تنها و شايد آخرين جرقههاي حيات فكري است كه در فضاي سنتگراي هرات درخشيده است .
آخرين گزارشها از هرات پيش از مغول از آنِ ياقوت حموي است كه در سال 607 هجري يعني يكسال پس از درگذشت رازي و به هنگام سلطؤ خوارزمشاهي از اين شهر ديدن كرده است . ياقوت كه نپرداختنش به زندگي و آثار رازي كه معاصر او بود بسي شگفت مينمايد ، هرات را شهري بزرگ و از امهّات شهرهاي خراسان وصف كرده و گفته است : آنگاه كه من در هرات بودم شهري باشكوهتر ، بزرگتر ، نيكوتر ، گرانمايهتر و آبادانتر از آن به انبوهي مردم در خراسان نديدم . بوستانهايش بسيار ، آبهايش انبوه ، خيراتش فراوان ، ثروتش سرشار و آكنده از دانشمندان و فرزانگان بود . دريغ كه چشمزخم زمان و نكبت دوران امانش نداد ، كافران تاتار در سال 618 برآن تاختند و ويرانش كردند ( ياقوت ، 5/396 ) .
از گزارشهاي مورخان عصر مغول چنين برميآيد كه حملات تاتار بر هرات از 617 آغاز شده و تا سال 618 دو بار ديگر تكرار شده . در حمله كارسازي كه ملك شمسالدين محمد جوزجاني حكمران هرات از سوي جلالالدين خوارزمشاه و ملك تاجالدين قزويني و ديگر امرا در شهر بودند و خود ميجنگيدند و كشته شدند مردم شهر تسليم شدند و مغولان تنها دوازده هزار از سپاه خوارزمشاه را كشتند و در حمله دوم به انتقام قتل داماد چنگيز چندان كشتند و ويران كردند كه بقولي جز چهل تن نماندند و پانزده سال در جنب مسجد جامع و مقبره سلطان غياثالدين روزگار گذراندند تا اوكتاي قاآن بهنگام حكمراني كس به هرات فرستاد و از نو آنجا را آبادان كرد ( ابن اثير ، 12/393 ؛ منهاج ، 121 ) .
در دوران جانشينان چنگيز و ايلخانان آنان هرات و حوالي آن در قلمرو آل كــرت ( 643-783 ه·· ) بود كه غالبا از دست نشاندگان ايلخانان بودند . ( كاشغري ، 124-127 ، 164-165) . بنابه نوشته عطاملك جويني چون امور ممالك براميرارغون ( 683-690 ه·· ) مقرر شد : « مَلِكيِ هرات و سيستان و بلخ و تمامت آن طرف تا چندانك حدّ هندوستان است و در تحت تصرّف ايلي بود بر ملك شمسالدين محمد كرت ( 677-701 ه·· ( كه ظاهرا ركنالدين پسر ملك شمسالدين بوده ) ارزاني داشت » ( جويني ، 2/255 ) . ابن بطوطه جهانگرد مغربي كه در اين دوره از خراسان ديدن كرده هرات را بزرگترين و آبادترين شهرهاي خراسان يافته با مردمي بيشتر حنفي مذهب با كرّ و فّرِ سربداران در بادغيس و هرات كه سرانجام به شكست و جيهالدينِ مسعود امير سربدار در سال 743 منجر شد ( ابن بطوطه ، 389-391 ) . به گفتؤ سعدالدين كاشغري ، ملك معزالدين حسين كرت با سپاه هرات به جنگ شيخ حسن جوري و امير وجيهالدين مسعودِ سربدار رفت و پس از نبردهاي سخت شيخ حسن كشته شد و اميرمسعود گريخت ( ص 213-216 ) . دراين زمان مدرسان نظاميه هرات نيز در تحّركات سياسي مذهبي اين دوره دست داشتهاند . چنانكه در زمان ملك غياثالدين ثاني ( 771-783 ه·· ) فقيهان اين مدرسه فتوايي عليه سربداران شيعي صادر كردند بدين مضمون كه بر ملك اسلام واجب است كه دفع آن طايفه كند . از اينرو ملك غياث در اواخر سال 773 ه·· لشكري ساخته براي جنگ با سربداران متوّجه نيشابور شد ( كسائي ، 247 ) . با ظهور تيمور گوركان ( 771-807 ه·· ) به صحنه سياسي ايران و ماوراءالنهر بيشتر ملوك طوايف به جنگ يا صلح مطيع و منقاد او شدند . در خراسان ملك غياثالدين كَرت ( 771-783 ه·· ) هرچند در آغاز مورد نواخت ومهر و پشتيباني تيمور قرار گرفت و با تأييد او همچنان با سربداران در جنگ بود امّا سرانجام سيل سپاه تيمور او را نيز امان نداد و ملك غياثالدين ناچار تسليم و شهر در محرم سال 783 توسط سپاه تيمور فتح شد . تيمور خزاين و اموال ملوك كرت را كه سالها در هرات انباشته شده بود تصرف و حصار هرات را ويران كرد و مولانا قطبالدين پسر مولانا نظامالدين از بزرگان مذهبي و دويست نفر از كدخدايان معتبر شهر هرات را به شهر كش كوچانيــــــــد ( ميرخواند ، 1036 ) .
در طليعؤ دولت تيموري گرچه قدرت شمشير در قلمرو وسيع او حاكم و سراسر كشورهائي كه گشوده بود از سطوت و صولت و كشتارها و ويرانيهاي او حكايت داشت ، خاصه در هرات كه به سال 785 گذشته از ويرانيها از سرِكشتگان منارهها كردند ( خواندمير ، 3/435 ) اما چندي نپائيد كه عمران ، آباداني ، رفاه ، امنيت ، دانش دوستي ، ادب پروري بر سرزمينهاي گشوده شده از ماوراءالنهر و خراسان و جبال و فارس و كرمان و عراق و ... سايه افكند . از شاهان و شاهزادگان معروف تيموري خود تيمور ( 771-807 ه·· ) و ميرزا الغ بيك ( 850-853 ه·· ) درگاه در سمرقند داشتند و شاهرخ ( 807-850 ه·· ) و بايسنقر ميرزا ( م 837 ه·· در هرات ) و سلطان ابوسعيد ( 855-873 ه·· ) و سلطان حسين بايقــــــــرا ( 875-911 ه·· ) پايتختشان در هرات بود . سمرقند كه از همان روزگار چنگيز آباداني از سر گرفت و خان مغول و جانشينانش بقيةالسّيف هنرمندان و صاحبان صنعت و حرفه را به اين شهر ميفرستادند و هرات نيز چنانكه پيش از اين يادآور شديم از زماناوكتاي قاآن آبادان شد و از آن عهد تا عصر تيموري از مراكز آباد و معتبر شرق ايران و از بزرگترين شهرهاي خراسان بود .
اميرتيمور به رغم سرسختيها زهدورزيها نيز داشت و ارادتش به ساحت سادات و صوفيان و پيشوايان درخور توجه بود . سعدالدين كاشغري دربارؤ او گفته : « در تعظيم سادات و علما و تكريم ائمه و صلحا اهتمام تمام فرمودي و در تقويت دين و شعار شرع مبين مبالغه نوعي نمودي كه در زمان او كسي را در علم حكمت و منطق شروع نبــــودي » ( ص 138 ) .
شاهرخ پرآوازهترين جانشينان و پسران تيمور مردي ديندار ، دادگستر ، بخشنده ، صلحجو ، دوستدار دانش و فرهنگ ، پشتيبان اديبان و دانشيان بود . در دوره ديرپاي دولتش ( 807-750 ه·· ) چنانكه گفتيم پايتخت در هرات داشت و به گفته كاشغري : « به فرّ دولت شاهرخي بلده هرات دارالسلطنؤ روي زمين شد » در سال 813 ه·· در جانب شرقي هرات در جايي بنام باغ سفيد بوستان و سرائي خلدآسا و بيمانند ساخت ( ص 164 ؛ حافظ ابرو ، 1/390 ) . علاوه بر اين مزار خواجه عبدالله انصاري را در گازرگاه هرات بارگاه و ايوان و بنائي والا نهاد و اموال بسيار بر آن وقف كرد . و نيز مدارس ، بازارها ، خانقاهها هم خود تأسيس كرد و هم همسر نيكوكارش گوهرشاد خاتون كه به دستور سلطان ابوسعيد كشته شد ، در هرات مسجد و مدرسه و در مشهد مسجد معروف به گوهرشاد را ساخت كه نمايندؤ آثار هنري و هنر معماري عصر تيموري است ( خواندمير ، 4/68 ، 343 ؛ ناجي معروف ، 128 ) . ميرزا غياثالدين بايسنقر ميرزا ( م 837 ه·· ) كه خود هنرمند و خوشنويسي چيره دست بود بارگاهش در هرات پايگاه خداوندان دانش و هنر بود . او نقاشان و نساخان و صحافان و تذهيبكاران را مينواخت و كتابخانهاش را در هرات به نفايس آثارشان ميآراست . نسخؤ خطي شاهنامه بايسنقري ارزندهترين اثر هنري جهان از يادگارهاي او است . خواندامير مينويسد : او جامع محاسن ، شمايل و حاوي انواع مكارم و فضايـــــل بود ... با وجود جاه و جلال و كثرت حشمت اقبال بمجالست ارباب علم و كمال بغايت راغب و مايل ميبود و در تعظيم و تجليل اصحاب فضل و هنر در هيچ وقتي از اوقات اهمال و اغفال نمينمود و خردمندان كامل از اطراف و اكناف ايران و توران بهراة آمد و در آستان مكرمت آشيانش مجتمع ميبودند ، ... و هر كس از خوشنويسان و مصوران و نقاشان و مجلدان در كار خويش ترقي ميكرد بهمگي همت بحالش ميپرداخـــــــــــت ( خواندمير ، 3/622 ) . شرح احوال و آثار يكايك اميران آزادؤ اين دودمان به درازا ميكشد و در پايان يادآور ميشويم كه سلطان حسين ميرزا بايقرا ( 875-911 ه·· ) كه عصر تيموري با مرگ او در ايران با سلطؤ صفويان و در ماوراءالنهر با قدرت ازبكان پايــــان يافت ، رفت تا در هند با همت ظهيرالدين بابر ( 932-937 ه·· ) يكي از احفاد لايق تيمور سلسله ديرپاي تيموريان را در آن ديار استحكام بخشد ؛ سلسلهاي كه ديرگاهي تا سلطؤ استعمار بريتانيا در شبه قارؤ هند ميراثدار ماترك فرهنگ و تمدن ايران و اسلام و زبان و ادب فارسي در آن ديار بود . سلطان حسين بايقرا كه در هرات پايتخت داشت خود شاعري شايسته و از شاهان برجسته عصر تيموري بود . در زمان او هرات از پررونقترين و درخشانترين شهرهاي شرقي ايران و آسياي ميانه بود و سلطان در هرات كتابخانه و مدرسهاي بيمانند بنانهاد كه نزديك به دههزار دانشجو درآن به رايگان دانش ميآموختند . هرات در عصر او و با بناهاي او و ديگر شاهان و شاهزادگان و ميران تيموري نمايندؤ ذوق سرشار عصري بود كه با وجود امير و وزير دانشمند و ادبپروري چون اميرنظامالدين عليشير نوائي ( 844-906 ه·· ) ، شاعر و نويسنده بلندآوازهاي چون جامي ، هنرمنداني از سنخ بهزاد نقاش و مورخاني بزرگ چون حافظ ابرو ( م 834 ه·· ) ، سعدالدين كاشغـــــري ( م 887 ه·· ) غياثالدين خواندامير ( م 3-942 ه·· ) و ديگر دانشمندان و اديبان و شاعراني كه شرحشان به درازا ميكشد ( خواندمير ، 4/337 ، 341 و 344 ، 345 ، 362 ) هرات را مهد نمونه فرهنگ و هنر و ادب سراسر شهرهاي اسلامي در سدؤ دهم هجري كرده بود .
نظاميه هرات سالخوردهترين مدارس نظامالملكي در اين عصر نيز به وجود و حضور مولانا جامي حسن ختامي داشته است . اين شاعر گرانمايه كه در كودكي همراه پدرش احمدبن محمد دشتي اصفهاني از جام خراسان به هرات آمده بود در نظاميه هرات منزل كرد و در اين مدرسه نيز ديگر حوزههاي علمي هرات در محضر مولانا جنيد اصولي و مولانا علي سمرقندي از بزرگان شاگردان ميرسيد شريف جرجاني و نيز مولانا شهابالدين جاجرمي دانش آموخت ( كسائي ، 248 ) . نامههاي ستايشگونه و حاكي از احترام سلاطين عثماني و ديگر حكمرانان معاصربه جامي نشانؤ بزرگداشتي است از فرهنگ و ادب فارسي و اشعار اين شاعر پارسيگوي سده نهم . از سرگذشت نظاميه هرات از پايان عصر تيموري به بعد اطلاعي در دست نيست . پيدا است كه آغاز عصر صفوي و گسترش مذهب تشيع پايان حيات بسياري از مدارس اهل سنت در اين ديار بوده است .
لازم به ذكر است كه در عصر تيموري مدارس ، خانقاهها و كتابخانههاي بسيار به دست شاهان و اميران و وزيران ساخته شده كه هريك از پرتو پشتيباني موقوفات و حمايتهاي بيدريغ مادي ومعنوي اين بزرگان مجمع استادان و دانشجويان بسيار بـــوده است . از آن ميان ميتوان مدارس غياثيه ، اميرچقماق ، گوهرشاد خاتون ، شاهرخ ، اخلاصيه ، سبزرامان ، بديعيه ، مزار خواجه عبدالله انصاري ، مدرسه و كتابخانه اميرعليشير نوائي ، كمالالدين بهزاد هروي و دهها مدرسه و خانقاه ديگر را نام برد ( رك : خواندمير ، مجلد 4 ؛ امير طبيبي ، تاريخ هرات ) .
رصدخانه ميرزا الغبيك در سمرقند كه رياضيداناني چون غياثالدين جمشيد كاشاني و قاضيزاده و رومي و ... در آن فعاليّت داشتند و ديگر دانشمندان آن ديار از موضوع بحث ما خارج است .
از آنچه گفتيم و نيز از مجموع رويدادها چنين برميآيد كه عليرغم فرصتهاي مناسب و استثنائي كه در حدود صدوبيست سال آرامش و امنيت و رفاه و رونق و ثروت سرشار دولت و ملت و نيز سنخيت و ذوق علمي و ادبي شاهان و شاهزادگان و وزيران عصر تيموري و پشتيباني بيدريغشان از اهل فضل و ارباب دانش در هرات و ديگر مراكز قلمرو اين سلسله در سمرقند و بخارا به چشم ميخورد ، با اينكه در هر دوره و در هر نقطه كم و بيش دانشمندي در فني از فنون درخشيده است باز نسبت به روزگار پيش از مغول خصوصا فاصله سدههاي سوم تا پنجم دانشها كمرنگ و دانشمندان كممايه مينمايند . اين روند و اين رويه متأسفانه در سراسر دنياي اسلام از شرق تا غرب و شمال تا جنوب يكسان مينمود . بنابراين نظر ابن خلدون كه پس از پيشگامي ايرانيان در علوم و فنون آنگاه كه شهرهاي ايران و ماوراءالنهر و عراق و خراسان درحمله مغول ويران شد كاروان دانش ومعرفت از شرق به غرب كوچيد و در قاهرؤ مصر در روزگار مماليك كه به وجود مدارس ومراكز علمي و دانشمندان آكنده و آباد بوده بار انداخته ، چندان مقبول نمينمايد چرا كه در مقايسه با آن رونق علمي و امنيت و آرامش عصر تيموريان و تأسيس رصدخانه الغبيك و ... در شرق كه از آن سخن گفتيم با مصر و شام عصر مماليك كه ابن خلدون از سال 874 كه از مغرب به مصر آمده و سپس در شام كه به گاه حمله سپاه تيمور به دمشق در 803 ه·· به ديدار اميرتيمور نائل آمده و آنجا را وصف كرده ( ابن خلدون ، مقدمه ، 2/1151-1152 ، العبر ، 6/485 ) تفاوت چنداني در افكار و آثار بجا مانده از ايشان نميتوان يافت ، و اين نيست مگر اينكه مشكل كار را در جاي دگر جستجو كنيم و آن نعمت آزادي دانش و امنيت و آرامش دانشمندان است كه جهان اسلام از دست داد و تاكنون ديدار و دريافتش را هنوز كه هنوز است چشم ميدارد .
گزارش و بررسي اجمالي تحّولات مهمّي كه در فاصلؤ ششصد سالؤ ميان حكومت طاهريان تا تيموريان در هرات روي داده ، هدف اين نوشتار است . نويسنده تصويري از هرات كه در روزگاران گذشته « فرهنگْ شهر » ي مهم و نظرگير به شمار ميآمده پيش روي خواننده مينهد و او را به ديدار مدارس ، مكاتب و كتابخانههاي آن كه رونقي بسزا داشته ميبرد و با دانشمندان ، شاعران و نگارگران چيرهدستي كه در برابر امواج پيدرپي آسيبها ، ويرانيها و كشتارها استوار ايستاده و مشعل فرهنگ و تمدّن اسلامي را همچنان فروزان نگاه داشتهاند ، آشنا ميسازد .
كليدواژهها : نهادهاي آموزشي ، تبادلات فرهنگي ، ميراثهاي ايراني اسلامي
شهر كهنسال هرات كه از روزگار باستان تا به امروز در گذرگاه پرفراز و نشيب زمان كامها و ناكاميهاي بسيار ديده و افتان و خيزان كولهبار سنگين آداب و فرهنگ ايران و خاوران پيش از اسلام و دورؤاسلامي را بر دوش كشيده است ، گذشته از مرامها ، مسلكها ، نژادها ، زبانها ، مرزهاي جغرافيائي سياسي معاصر ، هم اكنون نيز تاريخ مردمي از حدود چين تا درياي سياه را از طريق فرهنگ و تمدن اسلامي به هم پيوند ميدهد و سوگوار و دريغاگوي آنچه از دست ميدهد و آنچه بر بوم و برش ميگذرد ، چارهسازان دردآشنا را چشم ميدارد .
جغرافيادانان گذشته از خراسان بزرگ و چهارشهر پرآوازهاش ، نيشابور ، مرو ، هرات و بلخ ، به خرّمي و آباداني و انبوهي نعمتها با مردمي برخوردار از فرهنگ و فرزانگي سخنهاي بسيار گفتهاند ( يعقوبي ، 49 ؛ مقدســـي ، 2/429 ، 447-448 ؛ اصطخري ، 210-212 ) .
اين بركات خداداد و اين اقبال طبيعت به رغم ناامنيهاي گاه و بيگاه سياسي اجتماعي يا رويدادهاي ناگوار طبيعي ، بر خراسان خرّم و شهرهاي شادابش كم و بيش ارزاني بود ، تا تاخت و تاز غزان در نيمههاي سدؤ ششم و هجوم ويرانگر تاتار در نيمؤ نخست سدؤ هفتم كار خراسان را يكباره ساخت و شهروشهروندانش را نابود كرد و جز ويرانه و آواره چيزي بر جاي ننهاد و چنانكه گفتند : « تا خراسان را تمام نَرُفتند جائي نَرَفتند » ( زيدري ، 80 ) .
پس از اين چشمزخم ، نيشابور ديگر رونق پيشين را بازنيافت . گذشته از درگيريهاي نظامي و فرقهاي ، زلزلههاي ويرانگر و گاه پيگير ديگر امان نداد كه نيشابور قامت خميده راست كند . و چنين بود سرگذشت مروِ كهنسال كه گرچه پس از حملؤ تاتار ديگربار بروزگار ايلخانان و تيموريان اندك آباداني يافت ، امّا هيچگاه شكوه گذشته را بخود نديد تا در نيمؤ عصر قاجاران از پيكر ايران جدا و به كام تزاران روس شد و سپس هفتادسال سلطؤ كمونيزم كوشيد تا پيوند مردم اين مرز و بوم را با گذشتؤ پربارش بگسلد و اكنون جمهوري نواستقلال يافته تركمنستان برآنست تا بر ويرانههاي مرو طرحي نو دراندازد . بلخ نيز كه در عصر تيموريان رفاه و رونقي يافت ، بناي مزارشريف در كنارش آبادانيها را بدانسو كشيد و اينك بلخ بسانِ ديهي در بيرون مزارشريف در شمال افغانستان روزگار ميگذراند . تنها هرات موضوع اين مقال است كه از همان هنگامؤ ناهنجار از نو آبادان شد و از پرتو طبيعت سازگارش ديگربار خوش درخشيد و عظمت ديرينه بازيافت و به هر قيمت كه بود ميراث پربار اسلاف و مفاخر ارزندؤ تاريخي خود را به اخلافي نه چندان خلف سپرد كه متأسفانه خاصه در اين دو دهؤ اخير به هيچ رو آنرا پاس نداشتند و اينك اين هرات است كه با آن پيشينؤ پربار و سرشار وااسفاگويان ، سوگوارهاي را به تماشا نشسته است باشد كه اين كوتاه سخن سلسلهجنبان غيرت كساني شود كه بر آنچه بر اين ملك روا داشتند بس كنند ، كه « اين سخن از سر درد است كه من ميگويم » .
هرات با آب و هوائي خوشگوار چنان طبيعتي سازگار دارد كه در وصفش گفتهاند : « لو جمع ترابالاصفهان و شمال الهرات و ماءالخوارزم في بقعة لم يَمُتِالناس فيها ابــدا » ( شيرواني ، 554 ) .
بنياد هرات و پوشنگ در نزديكي آن ريشه در تاريخ ايران باستان و روزگار تهمورث دارد . نوشتهاند : كيخسرو شاهزادؤ كياني با دستياري رستم و گودرز در دامنؤ كوه تيرتويا نيرهتو در نزديكي هرات خاقان چين را در بند كرد و تورانيان را شكست داد و خراسان را از وجود دشمنان ايران پاك كرد ( ميرخواند ، 128 ؛ اسفزاري ، 40-41 ) . به روزگار ساسانيان هرات و پوشنگ و بادغيس يكي از چهاربخش خراسان بزرگ بود كه مرزباني بر آن فرمان ميراند . با دستيابي عربان بر ايران اين آئينها همه برافتاد ( گرديزي ، 211 ) تا بارديگر زيادبن ابيه به هنگام امارت بر بصره به روزگار معاويه ( 41-60 ه·· ) . به رسم ايرانيان خراسان را چهاربخش كرد كه يكي هرات و بادغيس و پوشنگ بود و هر بخش را اميري جداگانه گمارد ( ميرخواند ، 338 ) . پيش ازاين هرات درخلافت عثمان (24-35 ه·· ) به صلح مفتوحِ مسلمانان عرب شده و بزرگ آن سامان بر سر هرات و بادغيس و پوشنگ با عبدالله بن عامر سردار عرب پيمان صلح بسته بود ( بلاذري ، 535-540 ) .
نخستين نارضايي ايرانيان از حكومت عرب در منطقؤ هرات و در آغاز حكومت معاويه خودنمائي كرد و ايرانيان اين ديار از حكومت اعراب سرپيچيدند ( همو ، 564 ؛ گرديزي ، 212 ) . سراسر دوره حكمراني امويان ( 40-132 ه·· ) و آغاز عهد عباسيان ، هرات و پوشنگ و كوهستانهايش پايگاه شورشهاي خوارج ، فرقؤ بومسلميه از هواداران ابومسلم خراساني ، خروج استاد سيس و حمزؤ خارجي پورآذرك بود ( مسعــــودي ، 3/100 ، 193 ؛ ابن اثير ، 6/209 ) . از آن پس طاهربن حسين پوشنگي كه بعدها لقب ذواليمينين يافت اولين امير ايراني عصر مأمون بود كه با فرو انداختن نام او از خطبه اعلام استقلال كرد ( يعقوبي ، 49 ؛ گرديزي ، 166 ، 197 ؛ ابن خلكان ، 1/235 ) ، و اين اقدام او سرآغاز ظهور ديگر سلسلههائي شد كه به نامهاي صفاري ، ساماني ، غزنوي ، آل بويه ، علويان ، غوريان ، سلجوقيان ، خوارزمشاهيان ، نخست خراسان و ماوراءالنهر سپس ديگر سرزمينهاي شرقي را از سلطه خلافت عباسي آزاد كردند . به گفته نظامي سمرقندي آنچه احمدبن عبدالله خجستانيِ خربنده را به امارت خراسان رسانيد احساسي بود كه از نخستين سرودههاي دري ، پس از احياي زبان فارسي ، از اشعار آزادؤ حنظله بادغيسي به او دست داد :
مهتري گر بكام شير در استشو خطر كن زكام شير بجوي
يا بزرگي و عز و نعمت و جاهيا چو مردانت مرگ روياروي
( نظامي عروضي ، 42 ) .
پس از طاهريان يعقوب ليث صفاري ( 247-265 ه·· ) بر هرات و نواحي آن دست يافت ( مسعودي ، 4/112 ؛ تاريخ سيستان ، 208 ) و اين مناطق تا به روزگار غزنويان چنانكه بعدا خواهيم گفت محل درگيري اميران صفاري ، ساماني و غزنوي بوده است .
در منابع جغرافياي تاريخي سدههاي چهارم و پنجم پوشنگ و اسفزار و بادغيس و كروخ و هرات چون ديگر سرزمينهاي خراسان بزرگ از بهترين ناحيتها ، جايگاه زيبارويان ، اديبان ، گشاده زبانان ، هوشمندان ، سلحشوران شمرده و وصف شده است . از آبها ، باغها ، راغها ، بوستانهاي پرميوه ، انگورهاي خوب ، گوشتها و لبنيّات مرغوب و فراوان و نيز پلي شگفتانگيز و بيمانند بر رودخانه هرات چندان سخن گفتهاند كه نقلش به درازا ميكشد . بيشترين مردم اين ديار شافعيان و حنفيان و گاه فرقه غالب كرّاميان بودهاند و چنانكه پيش از اين گفتيم خوارج نيز مدتهاي مديد در اين منطقه كرّ و فرّي داشتهاند ( ابن حوقل ، 171-173 ؛ مقدسي ، 2/429 - 430 ، 447-450 ، 473 ، 488 ، 493 ؛ اصطخري ، 208 ، 211-212 ) .
وصف اديبانه و دلانگيز نظامي سمرقندي ( م اوائل سدؤ ششم ه·· ) از هراتِ روزگار سامانيان و سرزمينهاي سبز و خرّم پيرامون آن سخني است زيبا با بياني شيوا از اين خطّؤ دلگشا ، آنگاه كه نصربن احمد ( 301-331 ه·· ) عقد واسط آل سامان در بهار به بادغيس هرات ماندگار شد كه خرمترين چراخور خراسان و عراق را داشت با نزديك به هزار جويبار پرآب و گياه كه هر يكي لشگري را بسنده بود . بهارگاهي با نسيم شمال و ميوههاي نوبرين كه در ديگر جاي به دست نميشد ، هواي خوش و نان فراخ ، ميوههاي بسيار و نوشيدنيهاي فراوان ؛ و چون مهرگان در رسيد و دير پائيد انگور در غايت شيريني كه در اين ديار صدوبيست گونه انگور يافته آيد هريك از ديگري نازكتر و خوشتر ، بهترين و بيمانندترينش پرنياني و كلنجري ، تُنُك پوست ، تُرد و بسيار آب ، خوشهها بوزن پنج من و هر دانه پنج در مسنگ سياه چون قير و شيرين چون شكر و ديگر ميوههاي خياره كه اميرنصر را چون اين ثمرات خوش آمد زمستان را در آنجا مقام كرد و بهار اسبان به بادغيس فرستاد و چون تابستان در رسيد گفت به كجا روم كه ازين خوشتر تفرجگاه نباشد و همچنين فصلي به فصلي ميانداخت تا چهارسال براين منوال گذشت تا سرانجام كسان و نزديكانش دست در دامان رودكي زدند و او چنگ برگرفت و سروده « بوي جوي موليان آيد همي » را در پردؤ عُشاق انداخت و چنان در امير اثر كرد كه پاي برهنه در ركاب نهاد و به سوي بخارا شتافت ( نظامي عروضي ، 49-53 ) .
در اواخر عهد سامانيان و آغاز قدرت غزنويان هرات و بادغيس و پوشنگ صحنؤ زدوخورد سيمحوريان و اميران غزنوي و خلف بن احمد سيستاني بود ( جرفاذقاني ، 64 ، 85-86 ، 119 ، 206 ، 313 ؛ ميرخواند ، 547 ) .
اميرمسعود غزنوي پس از ازدواج با دختر ايلكخان ترك به فرمان پدر و با تجّمل بسيار در سال 408 ه·· به هرات رفت و بساط عيش گسترد و در كوشك باغ عدناني كه سرائي بزرگ و حوضخانهاي سلطنتي داشت به دور از چشم پدر نگارخانهاي از نقشهاي برهذه بسان كتاب الفيه آراست و مطربان را به ساز واداشت و به عيش و نوش پرداخت . وي پس از اطلاع از مرگ پدر ( م = 421 ه·· ) نيز كه خود را از ري به هرات رسانيد پس از قبضه كردن امور و دستگيري برادرش اميرمحمد ، در باغ عدناني چنان عيدي كرد كه بقول بيهقي هيچ ملكي نكرده بود ( بيهقي ، 54 ، 56 ، 145 ؛ جرفاذقاني ، 367 ) . در ايام سلطان محمود ( 387-421 ه·· ) انبوه غنائمي كه از غزوات هند به دربار غزنه سرازير ميشد هرات را نيز حظّي وافر بود و اين خطه رفاه و آرامشي مطلوب داشت . و هم در اين زمان بود كه فردي از سيمجوريان بنام قاضي ابوالقاسم عليبن حسين داودي در هرات به شغل قضا روزگار ميگذرانيد . وي در كمال فضل و متانتِ علم و تبحّر در علوم منقول و معقول فريد دهر و يگانه روزگار بود ؛ و چنين بود شيخ جليل شمسالكفاة ابوالقاسم احمدبن حسن كه از منشيگري در ايام امارت محمود بر خراسان به وزارت در روزگار سلطنتش ارتقاء يافت و كار خراسان را نظم و نسق و آئيني نيكو داد و چون به هرات آمد بساط عدل گسترد و طريق ظلم بربست و آثار هرج ومرج زدود ( جرفادقاني ، 269 ، 345 ) .
زبان و ادب فارسي كه بگاه گشودن هرات و پوشنگ به دست يعقوب ليث صفاري و با سرودههاي شاعراني چون حنظله بادغيسي ، ابوجحفص سغدي ، محمدبن وصيف سگزي به گونهاي نو بر پايههاي كهن زبان فارسي جوانه زد با اشعار شيرين ديگر شاعران چون رودكي سمرقندي ، ابوشكور بلخي ، فيروز مشرقي ، محمود وراق پدر ازرقي هروي و كسائي مروزي با شتاب و پرشكوه باليدن گرفت تا در اواخر دوره ساماني و آغاز عصر غزنوي . ماخ پير خراسان از جمله فرزانگان و جهانديدگاني بود كه در گردآوري رويدادهاي تاريخي ايران و توران باستان در تدوين شاهنامه منثور ابومنصور معمرّي يا شاهنامه منظوم حكيم ابوالقاسم فردوسي طوسي از او بهره گرفتند . اين دهقان خراساني چنانكه نلدكه خاورشناس آلماني نيز پنداشته همان پير جهانديده هرات بوده كه فردوسي در شاهنامه آنجا كه به پادشاهي هرمز پسر انوشيروان پرداخته از او چنين ياد كرده است :
پسنديده و ديده از هر دري يكي پير بُد مرزبان هري
سخندان و با برگ و با برز و شاخ جهانديده و نام او بود ماخ
زهرمز كه بنشست بر تخت داد بپرسيدمش تا چه دارد زياد
زهرمز كه بنشست بر تختِ داد چنين گفت پير خراسان كه شاه
( قزويني ، 164 ؛ صفا ، 1/614-615 )
سلجوقيان كه با شكست سپاه سلطان مسعود غزنوي در جنگ دندانقان در حدود سال 429 ه·· بر قلمرو غزنويان در خراسان دست يافتند ، طغرل بزرگ دودمانشان ، هنگام تقسيم سرزمينهاي مفتوحه هرات و اسفزار را در ضمن سرزمينهاي خاوري ايران به يكي از برادران خود بنام موسي بيغو داد و بيغو و فرزندانش در روزگار سه پادشاه بزرگ سلجوقي طغرل بيك ، آلپ ارسلان ، ملكشاه ( 429-485 ه·· ) بر هرات و حوالي آن حكمراني داشتند ( ظهيرالدين نيشابوري ، 18 ) . در دورؤ طولاني امارت و سلطنت سنجـــــــــــــر ( 485-552 ه·· ) هرات همواره يكي از مراكز قدرت سلجوقيان در شرق بود . اميرعلي چتري حكمران هرات از سوي سنجر كه در نهان با سلطان علاءالدين غوري همدست شده بود ، سلطان سلجوقي را در سال 543 پس از شكست علاءالدين كه بر هرات مستولي شده بود چنان خشمگين ساخت كه او را به جرم خيانت به دو نيم كرد امّا علاءالدين را بخشيد و حكومت هرات را بوي واگذار كرد ( ميرخواند ، 685 ، 786 ) .
هرات تا اين تاريخ همواره از پايگاههاي معتبر فرهنگ و ادب فارسي ، علوم و معارف اسلامي و زبان و ادب عربي بود ، و همزمان با آغاز دورؤ تدوين و تأليف علوم دانشمندان و اديبان اين خطه از پيشگامان مؤلفانِ آثار بديع و بيسابقه بودهاند . ابوعبيد قاسم بن سلاّم ( م 224 ه·· ) از خواص عبدالله بن طاهر و مورد احترام او در هرات ، از نخستين دسته از راويان شعر عرب و مؤلف كتابهاي بسيار در احاديث غريب و معاني قرآن بود . به گفته ياقوت حموي ، حسين بن حزم هروي ( م 301 ه·· ) از موالي انصار در هرات كه فردي ثقه بود كتاب بزرگي به سبك كتاب بُخاري به ترتيب حروف معجم نوشت و اخبار و احاديث بسيار در آن وارد كرد . ابومنصور ازهري هروي ( م 370 ه·· ) زاده و باليده و در گذشته در هرات مؤلف مجموعؤ بزرگ و كهن لغت عرب بنام التهذيب ، ابوعمراحمدبن محمد زوزني ( م 374 ه·· ) منسوب به زوزن واقع در ميانؤ نيشابور و هرات شارح معلقات سبع مجموعه اشعار بازمانده از عصر جاهلي عرب ( صفـــــا ، 1/124 ، 2/354- 355 ؛ ياقوت ، 5/397 ) نمونههائي از اديبان ، فقيهان ، صوفيان ، محدثان و متكلمان و ديگر عالمان در رشتههاي علوم معقول و منقول از خطؤ هرات بودهاند كه حتي بيان نامشان در اين اندك نميگنجد .
پيش از اين يادآور شديم كه مذهب غالب در اين خطه مذهب حنفي و شافعي و در عصر غزنوي با حمايت محمود از كراميان گاه غلبه با پيروان اين فرقه بوده است . خواجه نظامالملك مرد شمشير و قلم و وزير مدّبر و پرتوان عصر اول سلجوقي كه خود از شافعي مذهبان متعصب بود به سبب تقويت مباني مذهب شافعي كه پيشوايان و فقيهانش در عصر غزنوي در فشار قرار گرفته و در دورؤ حكمراني طغرل بيك ( 429-455 ه·· ) هم به دستور عميدالملك كندري وزير حنفي مذهب و متعصب او شافعيان و اشعريان را به دنبال رافضيان بر منابر خراسان لعن كرده بودند ، و نيز پشتوانههاي علمي موجود در هرات و پوشنگ و خاصه اينكه كُهستان خراسان از پايگاههاي استوار اسماعيليان در نزديكي هرات بود بر آن شد كه يكي از مدارس معروف و معتبر خود را كه در انتساب به لقب او نظاميه نام گرفت در اين شهر تاسيس كند . گفتني است كه نظاميه هرات در بين تمامي مدارسي كه نظامالملك طوسي در ماوراءالنهر و خراسان و طبرستان و جبال و عراق و جزيره و موصل و آسياي صغير با آنهمه حمايتهاي مادي و معنوي بنا كرد ، تنها نظاميهاي است كه روزگاري دراز يافت و از حملات غزان و مغولان جان سالم بدر برد و عصر درخشان تيموريان را كه هرات از مراكز معتبر علوم و فنونش بود درك كرد ، و چنانكه خواهيم گفت مولانا عبدالرحمن جامي ، شاعر و اديب و عارف و نويسندؤ بزرگ ايراني عصر تيموري در اين مدرسه دانش آموخت .
در عصر سلجوقي دو تن از پيشوايان بزرگ شافعي در نظاميه هرات كرسي تدريس و رياست داشتهاند . نخست ابوبكر شاشي ( چاچي ) ( م 485 ه·· ) از فقيهان بزرگ شافعي در غزنه بود كه خواجه نظامالملك به رغم مخالفت مردم غزنه بسبب وقوف بر مراتّب علميش با اعزاز و اكرام او را به هرات فرستاد و فرمان تدريس در نظاميه اين شهر را به وي تفويض كرد و او تا هنگام مرگ در اين مدرسه به تدريس اشتغال داشت . ديگري امام محييالدين محمدبن يحيي طريثيثي نيشابوري ( م 548 ه·· ) پيشواي پرآوازه و عليالاطلاق شافعيان خراسان و عراق در زمان خود كه از محضر امام محمد غزالي ( م 505 ه·· ) در نظاميه نيشابور دانش آموخته بود و سالها رياست و تدريس نظاميه نيشابور را برعهده داشت . اين امام محمدبن يحيي همزمان با شكست و اسارت سنجر به دست تركمانان غز به جرم فتوايي كه عليه آنان داده بود در حمله و كشتار نيشابور اسير غزان شد و آنان بدون توجه به پايگاه بزرگ روحاني و علميش خاك در دهانش ريختند و طيلسان به گردنش آويختند تا جان داد ( كسائي ، 246-248 ) . اين حادثه ناگوار چنان عظيم نمود كه خاقاني شاعر بزرگ معاصر او متأثر از آن فاجعه دو قطعه از مرثيههاي معروف و معدود خود را در رثاء وي سرود : ( خاقاني ، 155-158 ، 237-239 ) . نخست مرثيهاي كه با اين مطلع آغاز ميشود :
آن مصر مملكت كه تو ديدي خراب شدوآن نيل مكرمت كه شنيدي سراب شد
تا آنجا كه گويد :
ديدم صف ملائكه بر چرخ نوحهگرچندانكه آن خطيب سحر در خطاب شد
گفتم به گوش صبح كه اين چشم زخم چيست؟كاشكال و حال چرخ چنين ناصواب شد
صبح آهِ آتشين زجگر بركشيد و گفتدردا كه كارهايِ خراسان زآب شد
گردون سر محّمد يحيي بباد دادمحنت رقيب سنجر مالك رقاب شد
وي مشتري ردا بنه از سر كه طيلساندر گردن محمد يحيي طناب شد
و نيز در مرثيهاي كه با اين مطلع :
ناوردِ محنت است در اين تنگناي خاكمحنت براي مردم و مردم براي خاك
تا آنجا كه گويد :
ديد آسمان كه در دهنش خاك ميكنندو آگاه بُد كه نيست دهانش سزاي خاك
در ملت محمد مرسل نداشت كسفاضلتر از محمد يحيي فناي خاك
آن كرد روز تهلكه دندان فداي سنگوين كرد گاه فتنه دهانرا فداي خاك
درخشش پير عرفان خواجه عبدالله انصاري در هرات آستانش در زمان حيات و بارگاه و خانقاهش در ممات ، خطّؤ خراسان خاصه شهر هرات را قبلهگاه دوستداران تصوف و ارادتمندان به عالم عرفان كرده بود . با اينهمه رواج مجادلات مذهبي و بهائي كه سياست نظام الملكي به دانش شافعي مذهبان ميداد ، خواجه را چنان از وادي آزاد عرفان به تنگناي فرقه گرائيهاي فقيهان سوق داده بود كه شريعت بر طريقتش غالب آمد چندانكه بيپروا از قيل و قال رقيبان مدعي بود كه « او را در حديث و دانش شرع مشايخ بسيــــار بوده ، از محضر سيصدتن حديث شنيده همه سنّي و صاحب حديث ، مبتدع نه و صاحب رأي نه » ( مجتبائي ، 11-40 ) .
رواج مجادلات فرقهاي و مبارزات مذهبي و پشتيباني دولت نظامالملكي از سنت فلسفهستيزي اشعري از ويژگيهاي فكري عصر نظاميهها بر فضاي علمي و نهادهاي آموزشي هرات نيز سايه افكنده بود . در رويدادهاي سال 478 هجري آمده است كه در هرات طبيبي فيلسوف مشرب بود كه از فلسفه سخن ميگفت . خواجه عبدالله انصاري كه در اين زمينه تعصبي شديد داشت چنان با وي درآويخت كه گروهي به جانبداري از او برخاستند و آشوب چندان بالا گرفت كه خانؤ فيلسوف را به آتش كشيدند و او را مضروب ساختند . فيلسوف در پوشنگ به خانؤ قاضي ابويوسف پناه برد و زدوخورد بين پيروان خواجه و هواداران طبيب فيلسوف چنان شدت يافت كه به قاضي و درِ مدرسؤ نظاميه نيز آسيب رسيد . خبر به خواجه نظامالملك دادند . با همه ارادتي كه به اين صوفي سنّي داشت ناگزير او را از هرات تبعيد كرد تا فتنه بياراميد و او را دوباره به هرات بازگردانيد . اين فيلسوفِ پزشكِ هراتي كه به گفتؤنظامي سمرقندي اديب اسماعيل نام داشت مردي سخت بزرگ و فاضِلِ كاملِ بوده كه از طريق طبابت روزگار ميگذرانيده و خواجه عبدالله با او تعصبي شديد داشته و بارها قصد او ميكرده و كتابهايش را ميسوخته است . تا اينكه خواجه عبدالله بيمار شده درمان ديگر پزشكان كارگر نيفتاده ناچار قارورؤ شيخ را بنام ديگري نزد طبيب ميفرستند . در قاروره او مينگرد و درمييابد كه اِدرار از آنِ شيـــخ است . ميگويد اين داروها را به او دهيد و بگوئيد كه : « علم ببايد آموخت و كتاب نبايد سوخت » . خواجه آن دارو بخورد و بهبود يافت ( نظامي عروضي ، 128-129 ؛ كسائي ، 247 ) . اين بود نمونؤ برخورد صوفي سني مذهب پرآوازؤ هرات كه دارالخلافؤ بغداد شيخالاسلامش لقب داده بود و هر سال خلعتهاي گرانبها برايش ميفرستاد .
پس از شكست و اسارت سلطان سنجر در 548 ه·· و مرگ او در 552 ه·· هرات تنها شهر بزرگ خراسان بود كه بسبب باروي بزرگ و مستحكمش از آسيب غزان مصون ماند . از اين تاريخ تا حمله مغول در 617 ه·· هرات و نواحي آن صحنؤ برخورد سپاه مؤيدالدين آيابه و پسرش طغانشاه با نظاميان غوري و خوارزمشاهي بوده است ( تاريخ سيستان ، 392 ؛ ابن اثير ، 11/227 ، 316 ، 385 ) . غياثالدين محمود ( 602-607 ه·· ) پسر غياثالدين محمد غوري به هنگام حكمراني بر هرات بناي مسجد جامع ناتمام هرات را تمام كرد . سربداران را شكست داد و از حومؤ هرات براند و بساط سلطنت بگسترد و چنان باروئي استوار پيرامون هرات كشيد كه امير قزغن حكمران ماوراءالنهر پس از ماهها محاصرؤ هرات نتوانست بر اين شهر دست يابد ( ميرخواند ، 810 ) .
نظاميؤ هرات در عصر سلطؤ غوريان نيز همچنان پايگاه قدرت فقيهان متّنفذ شافعي بود ، عليبن عبدالخالق بن زياد كه علاوه بر مدرسي اين نظاميه متولي موقوفات خراسان از جانب سلاطين غوري نيز بود چنان اقتداري داشت كه ابن خرميل والي هرات از سوي غوريان و هوادار پنهاني خوارزمشاهيان نتوانست پشتيباني اين استاد شافعي مذهب نظاميه را در تسليم شهر به سلطان محمد خوارزمشاه جلب كند ، ولي همچنان از سلطان غياثالدين محمود غوري حمايت ميكرد تا سرانجام خوارزمشاه پس از استيلاي بر هرات چشمانش را ميل كشيد ( كسائي ، 248 ) .
امام فخر رازي ( م 606 ه·· ) از دانشمندان جامعالاطراف و متكلّم پرآوازؤ ايراني است كه با برخورداري از پشتيباني و نواختِ سلاطين غوري و هم خوارزمشاهيان در هرات مجالس درس و وعظ داشت . غياثالدين غوري در نزديكي مسجد جامع هرات مدرسهاي براي تدريس امام فخر ساخت كه بنام خود او غياثيه شهرت يافت .
مدرسه غياثيه كه در واقع دومين مدرسه هرات بعد از نظاميه بوده سالها پايگاه درس و بحث رازي عليه كرّامياني بود كه از روزگار سلطان محمود غزنوي در خراسان از جمله هرات كرّ و فرّي داشتند و در اين زمان با وجود قدرتي كه شافعيان از پرتو تدابير نظامالملكي يافتند ، توان آنرا داشتند كه غوغاي عوام را برعليه رازي برانگيزند و رازي ناگزير به اشارت سلطان غوري هرات را ترك گفت تا اندكي پيش از غلبه خوارزمشاه بر هرات به اين شهر بازگشت و در همانجا درگذشت . رازي را دو پسر ماند ضياءالدين و فخرالدين و دختري كه همسر علاءالملك علوي وزير خوارزمشاه شد . تقرب مغولان به اين وزير ، نجاتبخش جان فرزندان امام فخر در قتل عام هرات شد ( ابن خلكان 4/248 ، 252 ) . استفادؤ رازي در مباحث علمي و اصولي از استدلالات فلسفي تنها و شايد آخرين جرقههاي حيات فكري است كه در فضاي سنتگراي هرات درخشيده است .
آخرين گزارشها از هرات پيش از مغول از آنِ ياقوت حموي است كه در سال 607 هجري يعني يكسال پس از درگذشت رازي و به هنگام سلطؤ خوارزمشاهي از اين شهر ديدن كرده است . ياقوت كه نپرداختنش به زندگي و آثار رازي كه معاصر او بود بسي شگفت مينمايد ، هرات را شهري بزرگ و از امهّات شهرهاي خراسان وصف كرده و گفته است : آنگاه كه من در هرات بودم شهري باشكوهتر ، بزرگتر ، نيكوتر ، گرانمايهتر و آبادانتر از آن به انبوهي مردم در خراسان نديدم . بوستانهايش بسيار ، آبهايش انبوه ، خيراتش فراوان ، ثروتش سرشار و آكنده از دانشمندان و فرزانگان بود . دريغ كه چشمزخم زمان و نكبت دوران امانش نداد ، كافران تاتار در سال 618 برآن تاختند و ويرانش كردند ( ياقوت ، 5/396 ) .
از گزارشهاي مورخان عصر مغول چنين برميآيد كه حملات تاتار بر هرات از 617 آغاز شده و تا سال 618 دو بار ديگر تكرار شده . در حمله كارسازي كه ملك شمسالدين محمد جوزجاني حكمران هرات از سوي جلالالدين خوارزمشاه و ملك تاجالدين قزويني و ديگر امرا در شهر بودند و خود ميجنگيدند و كشته شدند مردم شهر تسليم شدند و مغولان تنها دوازده هزار از سپاه خوارزمشاه را كشتند و در حمله دوم به انتقام قتل داماد چنگيز چندان كشتند و ويران كردند كه بقولي جز چهل تن نماندند و پانزده سال در جنب مسجد جامع و مقبره سلطان غياثالدين روزگار گذراندند تا اوكتاي قاآن بهنگام حكمراني كس به هرات فرستاد و از نو آنجا را آبادان كرد ( ابن اثير ، 12/393 ؛ منهاج ، 121 ) .
در دوران جانشينان چنگيز و ايلخانان آنان هرات و حوالي آن در قلمرو آل كــرت ( 643-783 ه·· ) بود كه غالبا از دست نشاندگان ايلخانان بودند . ( كاشغري ، 124-127 ، 164-165) . بنابه نوشته عطاملك جويني چون امور ممالك براميرارغون ( 683-690 ه·· ) مقرر شد : « مَلِكيِ هرات و سيستان و بلخ و تمامت آن طرف تا چندانك حدّ هندوستان است و در تحت تصرّف ايلي بود بر ملك شمسالدين محمد كرت ( 677-701 ه·· ( كه ظاهرا ركنالدين پسر ملك شمسالدين بوده ) ارزاني داشت » ( جويني ، 2/255 ) . ابن بطوطه جهانگرد مغربي كه در اين دوره از خراسان ديدن كرده هرات را بزرگترين و آبادترين شهرهاي خراسان يافته با مردمي بيشتر حنفي مذهب با كرّ و فّرِ سربداران در بادغيس و هرات كه سرانجام به شكست و جيهالدينِ مسعود امير سربدار در سال 743 منجر شد ( ابن بطوطه ، 389-391 ) . به گفتؤ سعدالدين كاشغري ، ملك معزالدين حسين كرت با سپاه هرات به جنگ شيخ حسن جوري و امير وجيهالدين مسعودِ سربدار رفت و پس از نبردهاي سخت شيخ حسن كشته شد و اميرمسعود گريخت ( ص 213-216 ) . دراين زمان مدرسان نظاميه هرات نيز در تحّركات سياسي مذهبي اين دوره دست داشتهاند . چنانكه در زمان ملك غياثالدين ثاني ( 771-783 ه·· ) فقيهان اين مدرسه فتوايي عليه سربداران شيعي صادر كردند بدين مضمون كه بر ملك اسلام واجب است كه دفع آن طايفه كند . از اينرو ملك غياث در اواخر سال 773 ه·· لشكري ساخته براي جنگ با سربداران متوّجه نيشابور شد ( كسائي ، 247 ) . با ظهور تيمور گوركان ( 771-807 ه·· ) به صحنه سياسي ايران و ماوراءالنهر بيشتر ملوك طوايف به جنگ يا صلح مطيع و منقاد او شدند . در خراسان ملك غياثالدين كَرت ( 771-783 ه·· ) هرچند در آغاز مورد نواخت ومهر و پشتيباني تيمور قرار گرفت و با تأييد او همچنان با سربداران در جنگ بود امّا سرانجام سيل سپاه تيمور او را نيز امان نداد و ملك غياثالدين ناچار تسليم و شهر در محرم سال 783 توسط سپاه تيمور فتح شد . تيمور خزاين و اموال ملوك كرت را كه سالها در هرات انباشته شده بود تصرف و حصار هرات را ويران كرد و مولانا قطبالدين پسر مولانا نظامالدين از بزرگان مذهبي و دويست نفر از كدخدايان معتبر شهر هرات را به شهر كش كوچانيــــــــد ( ميرخواند ، 1036 ) .
در طليعؤ دولت تيموري گرچه قدرت شمشير در قلمرو وسيع او حاكم و سراسر كشورهائي كه گشوده بود از سطوت و صولت و كشتارها و ويرانيهاي او حكايت داشت ، خاصه در هرات كه به سال 785 گذشته از ويرانيها از سرِكشتگان منارهها كردند ( خواندمير ، 3/435 ) اما چندي نپائيد كه عمران ، آباداني ، رفاه ، امنيت ، دانش دوستي ، ادب پروري بر سرزمينهاي گشوده شده از ماوراءالنهر و خراسان و جبال و فارس و كرمان و عراق و ... سايه افكند . از شاهان و شاهزادگان معروف تيموري خود تيمور ( 771-807 ه·· ) و ميرزا الغ بيك ( 850-853 ه·· ) درگاه در سمرقند داشتند و شاهرخ ( 807-850 ه·· ) و بايسنقر ميرزا ( م 837 ه·· در هرات ) و سلطان ابوسعيد ( 855-873 ه·· ) و سلطان حسين بايقــــــــرا ( 875-911 ه·· ) پايتختشان در هرات بود . سمرقند كه از همان روزگار چنگيز آباداني از سر گرفت و خان مغول و جانشينانش بقيةالسّيف هنرمندان و صاحبان صنعت و حرفه را به اين شهر ميفرستادند و هرات نيز چنانكه پيش از اين يادآور شديم از زماناوكتاي قاآن آبادان شد و از آن عهد تا عصر تيموري از مراكز آباد و معتبر شرق ايران و از بزرگترين شهرهاي خراسان بود .
اميرتيمور به رغم سرسختيها زهدورزيها نيز داشت و ارادتش به ساحت سادات و صوفيان و پيشوايان درخور توجه بود . سعدالدين كاشغري دربارؤ او گفته : « در تعظيم سادات و علما و تكريم ائمه و صلحا اهتمام تمام فرمودي و در تقويت دين و شعار شرع مبين مبالغه نوعي نمودي كه در زمان او كسي را در علم حكمت و منطق شروع نبــــودي » ( ص 138 ) .
شاهرخ پرآوازهترين جانشينان و پسران تيمور مردي ديندار ، دادگستر ، بخشنده ، صلحجو ، دوستدار دانش و فرهنگ ، پشتيبان اديبان و دانشيان بود . در دوره ديرپاي دولتش ( 807-750 ه·· ) چنانكه گفتيم پايتخت در هرات داشت و به گفته كاشغري : « به فرّ دولت شاهرخي بلده هرات دارالسلطنؤ روي زمين شد » در سال 813 ه·· در جانب شرقي هرات در جايي بنام باغ سفيد بوستان و سرائي خلدآسا و بيمانند ساخت ( ص 164 ؛ حافظ ابرو ، 1/390 ) . علاوه بر اين مزار خواجه عبدالله انصاري را در گازرگاه هرات بارگاه و ايوان و بنائي والا نهاد و اموال بسيار بر آن وقف كرد . و نيز مدارس ، بازارها ، خانقاهها هم خود تأسيس كرد و هم همسر نيكوكارش گوهرشاد خاتون كه به دستور سلطان ابوسعيد كشته شد ، در هرات مسجد و مدرسه و در مشهد مسجد معروف به گوهرشاد را ساخت كه نمايندؤ آثار هنري و هنر معماري عصر تيموري است ( خواندمير ، 4/68 ، 343 ؛ ناجي معروف ، 128 ) . ميرزا غياثالدين بايسنقر ميرزا ( م 837 ه·· ) كه خود هنرمند و خوشنويسي چيره دست بود بارگاهش در هرات پايگاه خداوندان دانش و هنر بود . او نقاشان و نساخان و صحافان و تذهيبكاران را مينواخت و كتابخانهاش را در هرات به نفايس آثارشان ميآراست . نسخؤ خطي شاهنامه بايسنقري ارزندهترين اثر هنري جهان از يادگارهاي او است . خواندامير مينويسد : او جامع محاسن ، شمايل و حاوي انواع مكارم و فضايـــــل بود ... با وجود جاه و جلال و كثرت حشمت اقبال بمجالست ارباب علم و كمال بغايت راغب و مايل ميبود و در تعظيم و تجليل اصحاب فضل و هنر در هيچ وقتي از اوقات اهمال و اغفال نمينمود و خردمندان كامل از اطراف و اكناف ايران و توران بهراة آمد و در آستان مكرمت آشيانش مجتمع ميبودند ، ... و هر كس از خوشنويسان و مصوران و نقاشان و مجلدان در كار خويش ترقي ميكرد بهمگي همت بحالش ميپرداخـــــــــــت ( خواندمير ، 3/622 ) . شرح احوال و آثار يكايك اميران آزادؤ اين دودمان به درازا ميكشد و در پايان يادآور ميشويم كه سلطان حسين ميرزا بايقرا ( 875-911 ه·· ) كه عصر تيموري با مرگ او در ايران با سلطؤ صفويان و در ماوراءالنهر با قدرت ازبكان پايــــان يافت ، رفت تا در هند با همت ظهيرالدين بابر ( 932-937 ه·· ) يكي از احفاد لايق تيمور سلسله ديرپاي تيموريان را در آن ديار استحكام بخشد ؛ سلسلهاي كه ديرگاهي تا سلطؤ استعمار بريتانيا در شبه قارؤ هند ميراثدار ماترك فرهنگ و تمدن ايران و اسلام و زبان و ادب فارسي در آن ديار بود . سلطان حسين بايقرا كه در هرات پايتخت داشت خود شاعري شايسته و از شاهان برجسته عصر تيموري بود . در زمان او هرات از پررونقترين و درخشانترين شهرهاي شرقي ايران و آسياي ميانه بود و سلطان در هرات كتابخانه و مدرسهاي بيمانند بنانهاد كه نزديك به دههزار دانشجو درآن به رايگان دانش ميآموختند . هرات در عصر او و با بناهاي او و ديگر شاهان و شاهزادگان و ميران تيموري نمايندؤ ذوق سرشار عصري بود كه با وجود امير و وزير دانشمند و ادبپروري چون اميرنظامالدين عليشير نوائي ( 844-906 ه·· ) ، شاعر و نويسنده بلندآوازهاي چون جامي ، هنرمنداني از سنخ بهزاد نقاش و مورخاني بزرگ چون حافظ ابرو ( م 834 ه·· ) ، سعدالدين كاشغـــــري ( م 887 ه·· ) غياثالدين خواندامير ( م 3-942 ه·· ) و ديگر دانشمندان و اديبان و شاعراني كه شرحشان به درازا ميكشد ( خواندمير ، 4/337 ، 341 و 344 ، 345 ، 362 ) هرات را مهد نمونه فرهنگ و هنر و ادب سراسر شهرهاي اسلامي در سدؤ دهم هجري كرده بود .
نظاميه هرات سالخوردهترين مدارس نظامالملكي در اين عصر نيز به وجود و حضور مولانا جامي حسن ختامي داشته است . اين شاعر گرانمايه كه در كودكي همراه پدرش احمدبن محمد دشتي اصفهاني از جام خراسان به هرات آمده بود در نظاميه هرات منزل كرد و در اين مدرسه نيز ديگر حوزههاي علمي هرات در محضر مولانا جنيد اصولي و مولانا علي سمرقندي از بزرگان شاگردان ميرسيد شريف جرجاني و نيز مولانا شهابالدين جاجرمي دانش آموخت ( كسائي ، 248 ) . نامههاي ستايشگونه و حاكي از احترام سلاطين عثماني و ديگر حكمرانان معاصربه جامي نشانؤ بزرگداشتي است از فرهنگ و ادب فارسي و اشعار اين شاعر پارسيگوي سده نهم . از سرگذشت نظاميه هرات از پايان عصر تيموري به بعد اطلاعي در دست نيست . پيدا است كه آغاز عصر صفوي و گسترش مذهب تشيع پايان حيات بسياري از مدارس اهل سنت در اين ديار بوده است .
لازم به ذكر است كه در عصر تيموري مدارس ، خانقاهها و كتابخانههاي بسيار به دست شاهان و اميران و وزيران ساخته شده كه هريك از پرتو پشتيباني موقوفات و حمايتهاي بيدريغ مادي ومعنوي اين بزرگان مجمع استادان و دانشجويان بسيار بـــوده است . از آن ميان ميتوان مدارس غياثيه ، اميرچقماق ، گوهرشاد خاتون ، شاهرخ ، اخلاصيه ، سبزرامان ، بديعيه ، مزار خواجه عبدالله انصاري ، مدرسه و كتابخانه اميرعليشير نوائي ، كمالالدين بهزاد هروي و دهها مدرسه و خانقاه ديگر را نام برد ( رك : خواندمير ، مجلد 4 ؛ امير طبيبي ، تاريخ هرات ) .
رصدخانه ميرزا الغبيك در سمرقند كه رياضيداناني چون غياثالدين جمشيد كاشاني و قاضيزاده و رومي و ... در آن فعاليّت داشتند و ديگر دانشمندان آن ديار از موضوع بحث ما خارج است .
از آنچه گفتيم و نيز از مجموع رويدادها چنين برميآيد كه عليرغم فرصتهاي مناسب و استثنائي كه در حدود صدوبيست سال آرامش و امنيت و رفاه و رونق و ثروت سرشار دولت و ملت و نيز سنخيت و ذوق علمي و ادبي شاهان و شاهزادگان و وزيران عصر تيموري و پشتيباني بيدريغشان از اهل فضل و ارباب دانش در هرات و ديگر مراكز قلمرو اين سلسله در سمرقند و بخارا به چشم ميخورد ، با اينكه در هر دوره و در هر نقطه كم و بيش دانشمندي در فني از فنون درخشيده است باز نسبت به روزگار پيش از مغول خصوصا فاصله سدههاي سوم تا پنجم دانشها كمرنگ و دانشمندان كممايه مينمايند . اين روند و اين رويه متأسفانه در سراسر دنياي اسلام از شرق تا غرب و شمال تا جنوب يكسان مينمود . بنابراين نظر ابن خلدون كه پس از پيشگامي ايرانيان در علوم و فنون آنگاه كه شهرهاي ايران و ماوراءالنهر و عراق و خراسان درحمله مغول ويران شد كاروان دانش ومعرفت از شرق به غرب كوچيد و در قاهرؤ مصر در روزگار مماليك كه به وجود مدارس ومراكز علمي و دانشمندان آكنده و آباد بوده بار انداخته ، چندان مقبول نمينمايد چرا كه در مقايسه با آن رونق علمي و امنيت و آرامش عصر تيموريان و تأسيس رصدخانه الغبيك و ... در شرق كه از آن سخن گفتيم با مصر و شام عصر مماليك كه ابن خلدون از سال 874 كه از مغرب به مصر آمده و سپس در شام كه به گاه حمله سپاه تيمور به دمشق در 803 ه·· به ديدار اميرتيمور نائل آمده و آنجا را وصف كرده ( ابن خلدون ، مقدمه ، 2/1151-1152 ، العبر ، 6/485 ) تفاوت چنداني در افكار و آثار بجا مانده از ايشان نميتوان يافت ، و اين نيست مگر اينكه مشكل كار را در جاي دگر جستجو كنيم و آن نعمت آزادي دانش و امنيت و آرامش دانشمندان است كه جهان اسلام از دست داد و تاكنون ديدار و دريافتش را هنوز كه هنوز است چشم ميدارد .
منابع:
1. ابن اثير جرزي ، عزالدين ابوالحسن ، الكامل في التاريخ ، بيروت ، 1358 ه··/ 1965 م .
2. ابن بطوطه ، سفرنامه ، ترجمه محمدعلي موحد ، تهران ، ترجمه و نشر كتاب .
3. ابن بطوطه ، سفرنامه ، ترجمه محمدعلي موحد ، تهران ، ترجمه و نشر كتاب .
4. ابن خلدون ، مقدمه ، ترجمه پروين گنابادي ، تهران ، ترجمه و نشر كتاب ، 1354 خ ، تاريخ العبر ، ترجمه عبدالمحمد آيتي ، تهران ، علمي- فرهنگي ، 1371 خ .
5. ابن خلكان ، وفيات الاعيان ، تصحيح احسان عباس ، قم ، 1366 خ .
6. اسفزاري ، معينالدين ، روضات الجنّات في اوصاف مدينه هرات ، اهتمام محمد اسحاق ، كلكتـــــه ، 1380 ق .c
7. اصطخري ، مسالك و ممالك ، ترجمه فارسي ، اهتمام ايرج افشار ، علمي و فرهنگي ، 1368 خ .
8. بلاذري ، احمدبن يحيي ، فتوحالبلدان ، ترجمه محمد توكل ، تهران ، نشر نقره ، 1367 خ .
9. بيهقي ، ابوالحسن ، ابن فندق ، تاريخ بيهق ، تصحيح احمد بهمنيار ، تهران ، فروغي .
10. بيهقي ، ابوالفضل ، تاريخ بيهق ، تصحيح علياكبر فيّاض ، دانشگاه مشهد ، 1350 خ .
11. تاريخ سيستان ، مؤلف نامعلوم ، تصحيح ملكالشعراء بهار ، تهران ، زوّار .
12. جرفادقاني ، ترجمؤ تاريخ يميني ، اهتمام جعفر شعار ، تهران ، 1374 خ .
13. جويني ، عطاملك ، تاريخ جهانگشا ، تصحيح محمد قزويني ، تهران ، 1367 خ .
14. حافظ ابرو ، زبدة التواريخ ، تصحيح سيد كمال حاج سيّد جوادي ، وزارت ارشاد ، 1371 خ .
15. خاقاني شرواني ، ديوان اشعار ، كوشش سيد ضياءالدين سجادي ، تهران ، زوّار .
16. خواند امير ، حبيب السير ، تهران ، خيّام ، زيرنظر دبير سياقي ، 1353 خ .
17. زيدري نسوي ، شهابالدين ، سيرت جلالالدين ، تصحيح مجتبي مينوي ، تهران ، علمي و فرهنگي ، 1361 خ .
18. شيرواني ، ميرزا زينالعابدين ، حدائق السياحه ، چاپ دانشگاه ، 1348 ش .
19. صفا ، ذبيحالله ، تاريخ ادبيات در ايران ، تهران ، ابن سينا ، 1341 خ .
20. طبيبي ، عبدالحليم ، تاريخ هرات در عهد تيموريان ، تهران ، حيدري ، 1368 خ .
21. ظهيرالدين نيشابوري ، سلجوقنامه ظهيري ، تهران ، كلالؤ خاور ، 1332 خ .
22. قزويني ، محمد ، مقالؤ مقدمه قديم شاهنامه در هزارؤ فردوسي ، تهران ، دنياي كتاب ، 1362 خ .
23. كاشغري ، سعدالدين ، مطلعالسعدين ، اهتمام عبدالحسين نوائي ، علمي و فرهنگي ، 1374 خ .
24. كسائي ، نورالله ، مدارس نظاميه ، تهران ، اميركبير ، 1363 خ .
25. گرديزي ، زينالاخبار يا تاريخ گرديزي ، تصحيح عبدالحيّ حبيبي ، تهران ، دنياي كتاب ، 1363 خ .
26. مجتبائي ، فتح الله ، مقالؤ عرفانِ پير هرات ، مجلؤ مقالات و بررسيها ، نشريه دانشكده الهيات دانشگاه تهران ، ش 33-32 س 1358 خ .
27. مقدسي ، شمسالدين ابوعبدالله ، احسن التقاسيم ، ترجمه علينقي منزوي ، تهران ، مؤلفان و مترجمان 1361 خ .
28. مسعودي ، ابوالحسن ، مروج الذهب ، بيروت ، دارالاندلس .
29. منهاج سراج ، طبقات ناصري ، تصحيح عبدالحيّ حبيبي ، دنياي كتاب 1363 خ .
30. ميرخواند ، محمدبن خوارزمشاه ، روضة الصفا ، تهذيب و تلخيص ، عباس زرياب خوئي ، تهران ، علمي 1373 خ .
31. ناجي معروف ، علماء النظاميّات و مدارس الشرق الاسلامي ، بغداد 1393 ق/ 1973 م .
32. نظامي عروضي سمرقندي ، چهار مقاله ، تصحيح ، محمد قزويني ، محمد معين ، 1341 خ .
33. ياقوت حموي ، معجم البلدان ، بيروت ، 1371 ق/ 1975 م .
34. يعقوبي ، ابن واضح ، كتاب البلدان ، بيروت ، 1408 ق/ 1985 م .
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387
secret
سه شنبه پانزدهم آبان 1386
سکوت

آموخته ام ... كه هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمك كردنش نيستم

مهرباني را در نگاه منتظر کودکي ديدم که آبنباتش را به دريا انداخت تا آب شيرين شود
جمعه دوم شهریور 1386
اخلاق(من براى تكميل اخلاق نيك مبعوث شده ام)
اخلاق خوب در دنيا جمال انسان است و موجب گشايش و سرور در آخرت است . بوسيله آن دين صاحبش كامل ، و موجب قرب بحق مى شود هر نبى و ولى و برگزيده خدا داراى اخلاق نيك بودند، و هر مؤ منى بايد براى اينكه ميزان اعمالش سنگين تر باشد، به حسن اخلاق مزين شود.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: (حاتم (خاتم ) زمان ما كسى است كه خوش اخلاق باشد، و سوء اخلاق صاحبش را به فشار قبر و جهنم مبتلا مى كند و در دنيا هم دوست داران كمى دارد).ميزان شناخت افراد فقط علم يا پول يا رياست نيست ، بلكه صفات پسنديده ايست كه دارنده آن نزد حق مقبول و نزد خلق ممدوح و ممتاز مى باشد.
پنج داستان که از واقعی بودن آنها اطلاعی ندارم
بعضى از اصحاب به نعيمان گفتند: اگر اين شتر را بكشى ، گوشت آن را تقسيم مى كنيم و بعد قيمتش را پيامبر صلى الله عليه و آله به اعرابى خواهد داد.
نعيمان شتر را كه كشت ،: صاحبش سر رسيد و فرياد بر آورد و پيامبر صلى الله عليه و آله را به داد خواهى خواست .
نعيمان فرار كرد؛ و رسول الله صلى الله عليه و آله از مسجد بيرون آمد و شتر اعرابى را كشته ديد، پرسيد: چه كسى اين كار را كرده است ؟ گفتند: نعيمان پيامبر صلى الله عليه و آله كسى را فرستاد تا او بياورند او را در خانه (ضباعة بنت زبير) يافتند كه نزديك مسجد بود. فرستاده را به محل مخفى گاه اشاره كردند كه درون گودالى با مقدارى علف تازه خود را پوشانده بود.
فرستاده به نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و همره پيامبر صلى الله عليه و آله با جمعى از اصحاب به منزل (ضباعه ) آمدند، و جاى مخفى شدن نعيمان را نشان داد.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: علفها را از او دور كنيد، و آنها چنان كردند، نعيمان از مخفيگاه بيرون آمد.
پيشانى و رخسار او از آن علفهاى تازه ، رنگين شده بود فرمود: اى نعيمان اين چه كارى بود انجام دادى ؟
عرض كرد: يا رسول الله قسم به خدا آن كسانى كه شما را به محل مخفى من راهنمائى كردند به اين كار وادارم نمودند.
پيامبر صلى الله عليه و آله تبسم كنان رنگ علف را با دست مبارك خود از پيشانى و رخسار او دور كردند و قيمت شتر را به مرد اعرابى دادند.
آنان گفتند: ما همراه شما مى آييم و دوست داشتيم كه جواب او را مى دادى . حضرت حركت كردند و اين آيه شريفه را مى خواندند: (آنان كه خشم خود را فرو نشانند و از بدى مردم در گذرند (نيكو كارند) و خدا دوستدار نكوكاران است .).
راوى اين قضيه گفت : ما از خواند اين آيه فهميديم كه حضرت به او خوبى خواهد كرد.
پس حضرت آمدند تا منزل آن شخص و او را صدا زدند و فرمودند كه به او بگويند على بن الحسين عليه السلام است .
چون آن شخص شنيد كه حضرت آمده ، گمان كرد حضرت براى جواب گوئى دشنام آمده است !
حضرت تا او را ديدند فرمودند: اى برادر تو نزدم آمدى و مطالبى ناگوار و بد گفتى ، اگر آنچه گفتى از بدى در من است از خداوند مى خواهم كه مرا بيامرزد، و اگر آنچه گفتى در من نيست ، خداوند ترا بيامرزد.
آن شخص چون چنين شنيد ميان ديدگان حضرت را بوسيد و گفت : آنچه من گفتم در تو نيست ، و من به اين بدى ها سزاوارترم .
پادشاه روم جواب فرستاد كه : ثروت ، معشوق بى وفاست و دوام ندارد، بهترين خدمت به فرزندان اين است كه ، آنان را از مكارم اخلاق و خويهاى پسنديده برخوردار كنيد، تا در دنيا سبب دوام دولت و در آخرت سبب غفران باشد.
مالك به او التفات ننمود و برفت . كسى مالك را مى شناخت و اين واقعه را ديد، به آن بازارى گفت : واى بر تو هيچ دانستى كه آن چه كس بود كه به او اهانت كردى ؟
گفت : نه ، گفت : او مالك اشتر يار على عليه السلام بود. آن مرد از كار بدى كه كرده بود لرزه به اندامش آمد و دنبال مالك روانه شد كه از او عذر خواهى كند. ديد به مسجدى آمده و مشغول نماز است صبر كرد تا نمازش تمام شد، خود را بر دست و پاى او انداخت و پاى او را مى بوسيد مالك سر او را بلند كرد و گفت : اين چه كارى است مى كنى ؟ گفت : عذر گناهى است كه از من صادر شده است كه ترا نشناخته بودم .
مالك گفت : بر تو هيچ گناهى نيست ، به خدا سوگند كه به مسجد نيامدم مگر براى تو استغفار كنم و طلب آمرزش نمايم .
روزى از بازار خرمافروشان گذر مى كرد، دختر بچه اى را ديد كه گريه مى كند، ايستاد و علت گريه اش را پرسش كرد. او در جواب گفت : آقاى من يك درهم داد خرما بخرم ، از اين كاسب خريدم به منزل بردم اما نپسنديدند، حال آورده ام كه پس بدهم كاسب قبول نمى كند.
حضرت به كاسب فرمود: اين دختر بچه خدمتكار است و از خود اختيار ندارد، شما خرما را بگير و پولش را برگردان .
كاسب از جا حركت كرد و در مقابل كسبه و رهگذرها با دستش به سينه على عليه السلام زد كه او را از جلوى دكانش رد كند.
كسانى كه ناظر جريان بودند آمدند و به او گفتند، چه مى كنى اين على بن ابيطالب عليه السلام است !!
كاسب خود را باخت و رنگش زرد شد، و فورا خرماى دختربچه را گرفت و پولش را داد.
سپس به حضرت عرض كرد: اى اميرالمؤ منين عليه السلام از من راضى باش و مرا ببخش .
حضرت فرمود: چيزى كه مرا از تو راضى مى كند اين است كه : روش خود را اصلاح كنى و رعايت اخلاق و ادب
پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386
مرگ
آيا تا کنون به لحظه اي که عزائيل به سراغتان مي آيد انديشيده ايد؟
آيا تا بحال بالاي سر کسي که در حال جان دادن است، بودهايد؟
اصلا فکر ميکنيد عزرائيل چه جور موجودي است؟
نه! کامتان تلخ نشود ؛ لطفا Back نزنيد ؛
به سوالهاي بالا فکر کرديد؟ حالا مي خواهم تمام تصورهاي شما را نسبت به مردن؛ عزرائيل و آن دمِ آخر عوض کنم
بزرگي مي فرمودند من اصلا از مرگ نمي ترسم چون "مرگ، رفتن از اين اتاق به اتاق کناري است".
مي دانيد که عزرائيل هم يک فرشته است، ولي اشتباه نکنيد چه کسي گفته او فرشتهي عذاب است؟! نه! اصلا!؛ حضرت عزرائيل فرشته و بندهاي از بندگان خداست که هر وقت خداوند دستور فرمايد دست من و شما را مي گيرد و از اين اتاق به اتاق بغلي مي برد، البته دست روحمان را.
آيا تا کنون به لحظه اي که عزائيل به سراغتان مي آيد انديشيده ايد؟
اصلا فکر مي کنيد عزرائيل چه جور موجودي است؟
اما حالا با اين حرفها نبايد از اين سوي بام افتاد که خوب! پس بي خيال، مرگ هم که چيزي نبوده و... نه!؛ بايد به عرضتان برسانم که آن "اتاق بغلي" را خودتان بايد بسازيد البته نه فکر کنيد تنهاي نتها نه!؛ هستند کساني که کمکتان کنند فقط شما بخواهيد که آبادش کنيد، آنوقت زمين و زمان و... به خدمتتان خواهند آمد.
فکر نکنيد من اين حرفها را از خودم و براي دل خوشي شما ميگويم بلکه اينها جواب کسي است که از امام صادق عليهالسلام همين سوال ها را پرسيده است
يک روز آقايي به نام سُدير به حضور امام صادق عليه السلام مي رود و سوالي در اين باره از امام مي پرسد و...، ادامهي اين گفتگو را از زبان خود او بشنويد:
به حضرت ابا عبد الله، امام صادق –که سلام و درود خدا برو باد– گفتم : فدايتان شوم اي فرزند رسول خدا، آيا "مؤمن" از قبض روح شدن اکراه دارد [و جان دادن برايش سخت است]؟
امام فرمودند: نه!، قسم به خدا که اين طور نيست. وقتي که فرشته ي مرگ براي گرفتن روحش مي آيد، در آن هنگام او بي تابي مي کند. فرشته به او مي گويد: "اي ولي خدا بي تابي نکن ؛ قسم به خداوندي که محمد را برگزيد من برايت از هر مادر مهرباني که بخواهد پيش تو آيد، نيکوتر و دلسوزترم؛ چشمهايت را باز کن و ببين..."
امام صادق مي گويد: [در اين هنگام] رسول خدا و امير مومنان و فاطمه ي زهرا و حسن و حسين و ديگر امامان _که درود و سلام خداوند برآنان باد_ برايش تمثّل مي يابند و به او گفته مي شود: "اينان رفيقانت، رسول خدا و امير مومنان و فاطمه و حسن و حسين و امامان هستند".
امام مي گويد: آن شخص چشمش را باز مي کند و نگاه ميکند.
آنگاه مناديي از سوي پروردگار روحش را صدا مي زند و ميگويد: "اي نفسِ آرام يافته به محمد و خاندان او با رضايت به ولايت_ائمه_ و پسنديده شده با ثواب به سوي خدايت برگرد و در ميان بندگانم يعني محمد و خاندان او و در بهشتم درآي".
آنجاست که هيچ چيزي برايش دوست داشتنيتر از خروج روحش و پيوستن به آن منادي نيست.
فرشته به او مي گويد: "اي ولي خدا بي تابي نکن ؛ قسم به خداوندي که محمد را برگزيد من برايت از هر مادر مهرباني که بخواهد پيش تو آيد، نيکوتر و دلسوزترم؛ چشمهايت را باز کن و ببين..."
به به من که وقتي اين مطلب زيبا را خواندم حس زيبايي برايم دست داد اما آميختهي به فکر و ترديد!
ميدانيد چرا؟ به کلمهي مومن در ابتداي روايت توجه داشتيد؟ بله من ترديم در صدق اين کلمه بر خودم بود. و مي توان گفت همه نبايد خيالشان به ديداري اينگونه با آن فرشته مهربان، و رفتني آنچنان خوش باشد.
اما خوشا به حال "مؤمن"، چه زيبا هراسش به آرامشي لذيذ تبديل ميشود.
یعنی خداوند یامبران دیگر را به رسالت نرسانده
امروزه فلسفه مرگ و حقیقت آن بر آدمیان روشن گشته است . بر خلاف دیروز که مرگ نیز در بند دامنه محدود افکار اسیر بود و در این باره کتابها نوشتند و مردم را با حقیقت و فلسفه مرگ آشنا نمودند و چهره مرگ را از آن صورت ترس و رعبی که در پرده داشت پاک نمودند و چهره حقیقی و روشنی از مرگ را به اطلاع مردم رساندند.
خوب و امروز همه میدانیم که مرگ آغاز زندگی دوباره ما است ، یعنی گام نهادن به دنیایی دیگر با شرایطی دیگر که از حالت ماده و فیزیکی خارج است و در واقع مرگ را تولدی دوباره می دانیم
و اما به نظر من ، فلسفه مرگ که در پی آن از دنیایی به دنیای دیگر می رویم ریشه در آن گفته مقدس الهی دارد که هدف از آفرینش انسان همانا تکامل او میباشد ، آری انسان ، در واقع روح انسان در هر مرحله ای از دوران حیات خویش با قرار گرفتن در شرایطی مختص به زمان و مکان مقرر ، دوره ای از سیر تکاملی خویش را طی می نماید تا به تکامل که همان هدف غایی است برسد
خوب حالا هنگامیکه با این حقایق آشنا می شویم در گام نخست دیدگاهمان نسبت به مرگ چنان تغییر مثبتی می کند که از حقیقت آن نه تنها غمی بر دل راه نمی دهیم بلکه هراسی نیز از آن نخواهیم داشت
بله بنده مومن خدا ، در درجه اول با ایمان به خدا و در درجات بعدی با آگاهی از ذات الهی و فلسفه مرگ ، مرگ را آغاز زندگی تازه خویش می پندارد و رهایی از دنیایی فانی و محدود به عالمی خاکی
اما مومن کیست ؟ آیا تنها مسلمان بودن و نام مسلمانی را یدک کشیدن نشان از
مومن بودن است ؟
آیا غیر مسلمان نمی تواند مومن باشد ؟
که خوب کاملا روشن و واضح است انسانیت مقوله ای نیست که بستگی به فاکتورهایی همچون نوع دین ، مذهب ، آئین و رسوم ملی و مذهبی ، زبان و گویش ، فرهنگ قومی ، و از این قبیل فاکتورهای خاص ملیتی و جغرافیایی داشته باشد بلکه انسانیت ریشه درعواملی درونی و روحی دارد که در مرحله عمل و رفتار خود را به اثبات می رساند
انسان ، چه مسلمان باشد ، چه مسیحی باشد ، چه زرتشتی و یا هر دین و کیش دیگری با فرقه های مختلفی که دارند باشد ، می تواند انسانیت داشته باشد
پس شخص مومن که در اینجا مقصود انسانیت شخص بوده است مختص به مسلمان بودن و یا پیرو هر دین و کیش خاص بودن نمی باشد بلکه فقط انسانیت شخص است که درجه ایمان و مومنیت او را بیان می نماید
بطور قطع در آنسوی ایران ، در کرانه های اروپایی حتما مردان و زنانی هستند که با قلبی پاک و نیتی خالص به عبادت خدای خویش که همانا خدای ما نیز است می باشند و طبیعتا با اعتقادات و اعمال و رسوم خاص دین و کیش خود به عبادت و شکرگزاری خداوند سرگرمند و در واقع انسانیت را در فکر و عمل خود ثابت می کنند و این نشانه مومن بودن آنان است ، ولی آیا می توان ادعا کرد که چون آنان مسلمان نیستند و با اعمال و آئین اسلام به عبادت خدا نمی پردازند پس مومن نیستند و بهشت از آنان حرام است ؟
و امروز با توجه به شناخت و آگاهی که از شناخت خداوند داریم به این نقطه رسیده ایم که خداوند بنده مومن خویش را دوست می دارد حال به هر طریقی که او را عبادت می نماید زیرا مهم مومن بودن و انسان بودن بنده او است تا در کنار بنده گان دیگر با صلح و آرامش زندگی کند و ستایشگر و عبادتگر خداوند باشد ، از هر رنگ و دیاری که می خواهد باشد ، با هر زبان و دعایی که خدا را صدا بزند ، و با هر عمل و ادابی اعمالش را برای رضای خدا انجام دهد ، برای خدا فرقی نمی کند ، برای او انسانیت بنده اش مهم است نه گونه های مختلف عبادی و پرستش
در پایان بگویم ، بهشت برای همه بندگان مومن خدا است ، چه زرتشتی ، چه مسلمان ، چه مسیحی ، چه یهودی ، و چه هر دین و آئینی که خداپرستی و وحدانیت خدا را باور داشته باشد
و مهم انسان بودن است
مرگ برای یک ایمان دار به مسیح وجود ندارد. عیسای خداوند می گوید:
"هر که زنده بود و به من ایمان آورد تا به ابد نخواهد مرد. آیا باور می کنی؟"
انجیل یوحنا 26:11
البته چنین زندگانی جاویدی تنها در گرو " باور" است. ایمان به خداوندی
عیسا آن شمشیری است که مرگ را به هلاکت می رساند. به تعبیری
از پولس سترگ:"ای موت نیش تو کجا است و ای گور ظفر تو کجا؟"
اول قرنتیان 55:15
مرگ ما که تمثیلی از دوری ما از خداوند است، در ایمان آوردن به عیسا
به عنوان خداوند و نجات دهنده، به زندگی جاوید مبدل خواهد شد. از
این منظر، ما که به واسطه ی گناه ، مرده ایم، به واسطه ی همو که
گناهان ما را بر صلیب، بر خود خرید، از گناه و مرگ خواهیم رست.
بنابر ایمان من، در هیچ نامی جز نام عیسا ، نجات و راهی از مرگ به
ودیعه گذاشته نشده است. این انتخابی است که ما خواهیم کرد.
بدون هیچ اجباری، می توانیم ، مرگ ابدی را بپذیریم و یا به حیات جاودانی
که در گرو " باور" به خداوندگاری عیسای مسیح است، بپیوندیم.

تقريبا همه ي نظرات رو خوندم و بيشتر اونها رو قبول دارم و اينكه بحث خوبي رو پيشنهاد كرديد...
همه ي ما حتما لحظات و ساعاتي رو به فكر كردن در مورد مرگ گذرونديم... همه ي ما شايد به خوبي درك كنيم كه مرگ يه پل محسوب مي شه ... پلي كه ما رو به خود واقعيمون منتقل مي كنه... در جهاني كه زمان ... مكان و هر چيز ديگه واژه هايي بيگانه محسوب مي شه...
به نظر من مرگ مانند لحظه اي است كه معلم ورقه ي امتحان رو از شاگردش مي گيره و به او مي گه وقت امتحان تموم شده... شاگرد منتظر مي مونه كه معلم ورقه رو تصحيح كنه... اگه خوب داده باشه خيالش نسبتا راحته ولي اگه خراب كرده باشه حسابي به هم مي ريزه و اگه نسبت به امتحان بي تفاوت باشه ... فكر مي كنم بدونيد چي مي شه.
در مورد انسان مومن...
نمي دونم كي گفته انسان مومن بايد مسلمان باشه ... من و شما نيستيم كه تعيين مي كنيم يه انسان مومنه يا نه... بلكه ممكنه اون سر دنيا پشت همه ي كوه ها و درياها در جايي كه شايد در نقشه ي جغرافيا قرار نگرفته باشه چوپاني وجود داشته باشه كه مشغول نوازش كردن گوسفندانشه و نه سواد خوندن و نوشتن داره و نه قدرت ادراك متون فلسفه و خداشناسي... ولي اين شخص خدا رو آنچنان درك كرده باشه كه بشه اون رو تجلي ايمان دونست... پس مسلمان يا مسيحي يا يهودي و ... بودن دليل بر مومن بودن انسان نيست...
در يكي از نظرات نوشته شده بود كه ما به واسطه ي گناه مرده ايم...
اين جمله واقعا عميقه... خيلي ها مردن ولي خون هنوز اميدوارانه توي رگ هاشون جريان داره... خون هر روز توي بدنشون مي جوشه به اميد اينكه باز چشماشون رو باز كنن ولي ...
آره خيلي ها مردن، ما مرديم و شايد بيشتر آدم ها مرده باشن ... گناه مثل لجن توي وجودمون داره رشد مي كنه و هر لحظه از اونيكه بايد باشيم فاصله مي گيريم و اين يعني پايان ... يه پايان ناگوار براي اون چيزهايي كه بايد باشيم...
اگه ما هر لحظه تصور مي كرديم عزرائيل خيلي بهمون نزديگه و دستش روي شونه هامونه شايد دنيامون اينقدر برامون بزرگ و لجن آلود نبود...
بنابراين مرگ مي تونه يه راهنما باشه...
سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386
بازگشت به خویشتن 2
می خواهم ادامه مطلب بازگشت به خویشتن را بنویسم و نظرات شما دوستان را بدانم
تمدن چیست ؟
تمدن هر قوم به گذشته آن قوم بر می گردد . مثل ما ایرانیها که دارای تمدن کهنی می باشیم که می توانیم به آن افتخار کنیم ولی متاسفانه همه ما به تمدن عرب تکیه کرده ایم . عربی که روزی وحشی بود و حضرت محمد (ص) آنها را از حالت وحشی به تمدن رسانید .
ایرانی که دارای کتابخانه هایی بزرگ جهت مطالعه بود که عرب با کمال بی عقلی تمام آنها را نابود کرد و قانون هایی که حقوق انسانها را نوشته بود و مردمی که شاد و خوشبخت زندگی می کردند .
که عاقبت آن حمله عربها به ایران و از بین بردن تمام تمدنهای یک کشور می باشد . و به جایی رسیده ایم که فقط اسم آن تمدن را با خود حمل می کنیم .و هیچ نشانه ای از انسانیت آن زمان در وجود ما نیست .
صیاد پی صید دویدن عجبی نیست صید از پی صیاد دویدن عجب این است
به نظر من برای اینکه به تمدن برسیم باید ریشه اصلی بدبختی ها را زد . باید راه واقعی رهائی را یافت . باید هدف حقیقی ترقی اجتماعی را تعیین کرد .
شاید خیلی از دوستان از حرفهای من این را برداشت کنند که منظور من از تمام عقب افتادگی ما ایرانیها دین اسلام است .
ولی این طور نیست . به دلیل اینکه اسلام برای تمام مردم جهان آمده است و مختص عربها نیست . منظور من آدابی است که از عرب بی تمدن سرچشمه می گیرد
خواهش می کنم که نظر خود را در مورد تمدن بگوئید
پاسخ شماره یک از دوست عزیز زهرا
سلام
بحث خوبی را انداختید...
من هم نظر خودم رو اینجوری شروع می کنم...
دین اسلام یه هدیه است...و ما باید اون رو همراه با تمدن و تاریخ خودمون حفظ کنیم
ولی این دلیل نمی شه که یکی از این ها رو کم رنگ جلوه بدیم... هیچ دلیلی وجود نداره ما تمون چندهزارساله ی خودمون رو رها کنیم و فقط اسم خودمون رو مسلمون بذاریم... دین باید همراه ملیت حفظ بشه... حتما این جمله رو زیاد شنیدین... فارسی را پاس بداریم و همه سعی می کنن واژه های انگلیسی و فرانسوی و ... رو از زبان فارسی جدا کنن ولی هیچ کس نیست که لغات عربی رو که واقعا زیاده رو حذف کنه... یعنی ما نمی تونیم بدون لغات عربی زندگی کنیم!!! و وقتی می پرسی می گن زبان عربی زبان قرآنه ولی این واقعا دلیل قانع کننده ای نیست که ما زبان خودمون رو فدای زبان عربی بکنیم. ما نباید فراموش کنیم چه تمدنی داشتیم و باید جلوی مصیبت هایی که داره بر سر زبان فارسی و تمدن پارسی می یاد رو بگیریم... در جامعه ی ما خوبه که اعیاد مذهبی بر گذار بشه ولی این مراسم ها باید در کنار مراسم های ایران باستان برگذار بشه و ما باید غرور ایرانی خودمون رو حفظ کنیم... ملت های عرب هم برای خودشون تاریخی دارن این درسته ولی من از این متنفرم که کسی ما رو جزئی از تاریخ عرب بدونه... چون این واقعا احمقانه است... تمدنی به نام ایران واقعا بزرگتر از این حرفاست. ما باید دینمون رو همراه با اصل و ریشه ی خودمون حفظ کنیم... در حرف هام سعی کردم تا اونجا که ممکنه نژاد پرستانه ننویسم ولی باید بگم ما دارای تمدنی هستیم که یه سر و گردن از بقیه بالاتریم... البته تمدن های زیادی در طول تاریخ شکل گرفتن و ما باید به اونا احترام بذاریم و من حالا با غرور می گم که یه ایرانی مسلمان هستم... یه ایرانی مسلمان که زبانش و تمدنش رو بدون واژه های بیگانه دوست داره و با هر کسی که قصد صدمه به این تمدن رو داره کاملا مخالفم... ما باید جشن های سده ... نوروز و ... رو همراه با اعیاد مذهبی حفظ کنیم و غرور آریایی و غیرت ایرانی رو در هر جای دنیا حفظ کنیم که برخی ها حتی جرات به کار بردن خلیج عربی رو نداشته باشن.
ممنونم
پاسخ شماره ۲ از دوست عزیز نیما
من هر وقت با واژه ی تمدن ، به ویژه در دوران کهن، روبرو می شوم،
بی اختیار به یاد مدنیت آتنی ها می افتم. عصر طلایی آتن، عصر
پریکلس، که از 445 تا 431 پیش از میلاد دوام داشت،نمودگار کمال
متمدنانه ی دوران کهن، به شمار می رود. در دوران سده ی پنجم
پیش از میلاد، پریکلس، دولت، شهر آتن را گسترش داد و آن را تحکیم
نمود. او در آتن، مکتب سیاسی نوین برابری خواهی، حقوق مساوی
برای تمامی شهروندان در زیر لوای قانون را تقویت کرد. در جامعه ی
آتن، ناداران، همان قدر، با فضیلت شمرده می شدند که توانگران.
آخیلوس، نمایش نامه نویس یونانی در یکی از نمایش نامه های
خود در خصوص آن دوران چنین می نویسد:" عدالت، در خانه های
دود آلود می درخشد." چنان که پروتاگوراس فیلسوف، در این باره
می گفت:" هر کس که عادل و محترم است صلاحیت دارد که در
امور عمومی نصیحت و توصیه کند."
دولت آتن، دارای قانون اساسی و دیوان عالی و نیز حدود 6000
قاضی بود.در آتن، آزادی بیان و رفتار انسانی با بیگانگان و بردگان
وجود داشت.در عصر پریکلس، کامیابی فراوان از راه بازرگانی بر قرار
بود. آتنی ها از این رهگذر، احساس شادمانی و غرور می کردند.
در سایه ی چنین بستر ساز هایی بود که افلاطون، بزرگ – فیلسوف
جهان پا به عرصه ی وجود می گذارد.
منظور من از این مقدمه ، بیشتر توجه دادن به قسمت آخر است.
آن جا که چنین بستری، افلاطون را در دامان خود می پروراند. البته
هر چند افلاطون، دوران پریکلس را چندان درک نکرد اما بی شک،
دمکراسی آتنی آن چیزی است که او را بار آور کرد.
در خصوص حضرت محمد ، چنان که شنیده و خوانده ایم، ایشان
در جامعه ای وحشی و بی فرهنگ، شکوفا شد. اما به گمان من،
قدری در این امر راه مبالغه پیموده شده است. هر انسانی فرزند
زمانه ی خویش است، چنان که هر میوه ای ثمره ی زمین خویش.
در حجاز آن دوران، البته به ندرت می توان از فرهنگ مکتوب، چیزی
یافت لاکن فرهنگ نانوشته و شفاهی چیز بود که اعراب شبه جزیره
از آن، برخوردار بودند. این که فی المثل در بخش هایی از شبه جزیره،
تازیان، دختران خردسال خویش را زنده بگور می کردند، دلیل محکمی
برای بی فرهنگ شمردن کل آن دیار ، در آن دوران نیست.
فراموش نکنیم که اعراب، شاعران توانایی بودند و ثمره ی این فرهنگ،
وجود شاعران بزرگی چون، امروالقیس و عنتره و زهیر و دیگران است.
جایی که شعر چون هوا استشاق شود، احساس در عالی ترین
مراتب، شکوفا می شود. هرچند مضامین شعر تازی، مملو از
خشونت های محیط بیابانی است اما فراموش نکنیم که در دامان
چنین فرهنگی بود که حضرت محمد، کتاب خویش را عرضه کرد.
از همین دریچه اگر تازیان مردمی بی فرهنگ بودند، چگونه کلام
پیام آور اسلام را می توانستند بفهمند؟ مگر نه این که کلام هر
پیام آوری در وهله ی نخست ، برای مردم پیرامونی اش، خوانده
می شد، و این آن مردم بودند که ابتدائا می بایست، آن را دریابند.
پس آن ها آن قدر فرهنگ داشته اند که قران را بفهمند و بدان
ایمان آورند. پس در دامان چنین فرهنگ نانوشته ای بودکه
پیام آور اسلام، شکوفا شد و بنابر ضرورت های ادبی، فرهنگی
زمانه اش، کلامش را نیز به صورت آهنگین، ارائه کرد.
البته در قیاس با مردم آتن، نه تنها مردم تازی شبه جزیزه ، که
همه ی مردم آن زمان و شاید هم بیشینه مردم زمان ما ، نامتمدن
هستند! ولیکن این نباید، دستاویز ی شود تا بر فرهنگ نانوشته ی
تازیان، بی اعتنایی روا داریم ، چنان که جای پای همین شعر
تازیان «بی فرهنگ»! را می توان در قران، باز یافت.
پاسخ شماره ۳ از دوست عزیز زهرا
سلام
جسارت نباشه...
ولی بعد از خوندن این نظر فقط یه چیز به ذهنم راه پیدا کرد... غرب زدگی... کی گفته تمدن یونان باستان از ایران سر بوده؟؟؟!! شما در حالی از ارسطو نام می برید که می تونیم دانشمندان و فیلسوفان بزرگتر از ارسطو رو در تاریخ خودمون پیدا کنیم...
در مورد حضرت محمد هم باید بگم مبالغه ای در کار نبوده و مدرک من هم کتاب قرآنه و متون معتبر. نمی دونم چرا شما فراموش کردید هنر ایران رو و مدنیت سرزمین مون رو. همین ارسطو در جایی از ایرانیان به عنوان انسان های وحشی!!!!! نام برده بود... در حالی که بسیاری از فرمانروایان اون زمان یونان سعی می کردند دانشمندان ایرانی رو جذب کنن. البته من به تمدن یونان علاقه مندم ولی این دلیل نمی شه واقعیت های تاریخی خودمون رو فراموش کنیم و بچسبیم به اونا... اینکه ما خودمون رو کمتر از یونانی ها بدونم واقعا عجیبه چون بارها مردم جهان و دانشمندان مختلف تمدن ایران باستان رو ستایش کردن و یادتون نره اولین تمدن ها در کنار رود کارون دجله و فرات و نیل شکل گرفته و از یونان خبری نبوده... مادر تمدن های جهان این سه منطقه هستن...
پی بهتره بیایم و به فرهنگ خودمون افتخار کنیم تا اینکه به ستایش تمدن های دیگه بپردازیم که در گاهی اوقات مورد تبلیغات گسترده در بعضی موارده...
در مورد دموکراسی آتنی ... تا وقتی که یکی مسلط بر دیگری باشه دموکراسی وجود نخواهد داشت. می تونید به کتاب های ویل دورانت مراجعه کنید.
از آقای نیما هم تشکر می کنم که باعث شد فرصتی پیش بیاد تا در این مورد هم بحث کنیم.
و این مهم نیست ما مسیحی هستیم یا کلیمی یا مسلمان...
مهم اینه که به هم احترام بذار و تاریخمون رو باور کنیم و اون رو به فرزندان خودمون منتقل کنیم تا هیچ ایرانی از بی تمدنی!!! رنج نبره
البته جا داشت در مورد دموکراسی یونانی بیشتر بنویسم.
اگه خدا بخواد در فرصتی دیگه... کتاب های معتبر تاریخی و آثار باقی مونده گواه همه چیزه...
پاسخ شماره ۴ از دوست عزیز کیمیا
من فکر میکنم 1- هر جامعه ای برای زندگی موفق نیاز به برنامه و اصولی داره
2- و بیشتر از اون نیاز مند عملی کردن این اصول هست
اما ما متاسفانه نه اصول اسلام رو بهم خوب آموزش دادن و نه تو جامعه اجراش کردن !
اما به ظاهرش خوب رسیدن! مثلا اسمای عربی یه روزی مد روز شد بعد لباس عربی و.. اینها شدن نشانه ی مسلمانی.
از طرفی هی تو تلویزیون و روزنامه نشستن از تمدن ایرانی صحبت کردن و اونقدر اغراقانه حرف زدن که هیچ جوانی باورش نشد پشتوانه تمدنی قوی داره!
البته من می ترسم با این چند گانگی ها در فرهنگ و تربیت خانوادگی و عرف جامعه و دنیا مردم ایران دچار بیماری های شدید روانی بشن.
مشکل ما به نظر من 1- نداشتن اطلاع کافی از تاریخ کشور
2- سانسور اطلاعاتی قوی 3- و البته تنبل بودن خودمان
مثلا همین سریال مدار صفر درجه خیلی از حقایق تاریخی مارو شفاف تر کرد ( من نمی دونستم ما اینقدر دورو بودیم تو جنگ جهانی 2)
پاسخ شماره ۵ از دوست عزیز فرزند آدم وحوا
سلام.
خوب نظرات جالبیه فقط از آقا نیما می خواهم بیشتر در مورد این جمله شون توضیح بدهند که منظورشون از این جمله اخر چیه؟؟؟؟؟؟؟ من خوب متوجه نمی شم....
البته در قیاس با مردم آتن، نه تنها مردم تازی شبه جزیزه ، که
همه ی مردم آن زمان و شاید هم بیشینه مردم زمان ما ، نامتمدن
هستند! ولیکن این نباید، دستاویز ی شود تا بر فرهنگ نانوشته ی
تازیان، بی اعتنایی روا داریم ، !!!!!!!!!!چنان که جای پای همین شعر
تازیان «بی فرهنگ»! را می توان در قران !!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟، باز یافت
پاسخ شماره ۶ از دوست عزیز مازیار (یک ایرانی )
با سلام خدمت آرمان عزیز و دوستان دیگر
البته نیاز به تکرار نیست همانطور که میدانید تمدن ایران زبانزد دنیا بود و امیدوارم اکنون نیز باشد
در آن زمانی که اعراب دختران خود را به نام غیرت و ناموس داری زنده به گور میکردند زنان ایران حکمرانی میکردند ( کتاب سرزمین جاو ید ) آری در آن زمان که اعراب بد نامترین قوم و بی فرهنگترین شناخته شده بودند ایران سرزمینی بود که پادشاهانی چون کوروش و داریوش داشت . و زرتشت دینی کهن که در برگیرنده تمامی اصول اخلاقی که به عواطف انسانی توجه خاص نیز داشت در ایران بود و دینی ایرانی بود که مجموعه آن فرهنگ و آن دین ایران را به مهد تمدن تبدیل کرده بود
تا زمانی که اعراب به ایران نفوذ کردند ایران ما و یران شد
آری ایرانی که مهد تمدن بود خود پیامبری داشت و دینی کهن و فرهنگی بالا با مردمانی روشن ضمیر اما یکی پس از دیگری مورد تاراج قرار گرفت
بعد از نفوذ اعراب اولین و مهمترین حقیقتی که ایران از دست داد دین کهن و ایرانی سرزمین خود بود و بعد فرهنگ متمدن خود تا جایی که لباس و پوشش ایرانی به لباس و پوشش اعراب تبدیل شد و اسامی اصیل ایرانی از یادها رفتند و نامهای عربی بر روی ایرانیان گذارده شد و ایام و اعیاد شادی آفرین ایرانی جای خود را به ایام و مراسمهای حزن انگیز اعراب داد و زبان سرزمینمان با زبان عربی آمیخته شد تا جائیکه قوانین حکومتی برگرفته از احکام دینی اعراب شد و حکمهایی چون سنگسار که یکی از وحشیانه ترین مجازاتهای غیر انسانی است جز قوانین اجرایی ایران به رسمیت شناخته شد
مقام انسان و توجه به عواطف انسانی کجا و این احکام که در آنها نشانه ای از توجه به عواطف انسانی دیده نمی شود کجا
می دانید مثال ایران مثال همان ضرب المثل ایرانی است که میگوید :
کلاغ آمد راه رفتن کبک را بیاموزد راه رفتن خودش را نیز فراموش کرد
آری ایرانیان عزیز امروز خود نمیدانند ایرانی هستند یا عرب . از یک طرف ذات و اصالتی که ریشه در خونشان دارد را نمی توانند نادیده بیگرند و از طرف دیگر با اعمال و تهاجم فرهنگی اعراب که با نام دین و خدا و گاهی به اجبار بر آنان القا شده و میشود عربتر از اعراب شده اند
من یک ایرانی هستم و دینم دین خداپرستی است دینی که در آن به مقام انسان ارزش داده شود دین من است من فرهنگ ایرانی خودم را به فرهنگ دیگری نمی فروشم و به هر نقل قولی به نام خدا عمل نمی کنم من تمدن کهن خودم را دوست دارم و آنرا با تمدن هیچ قوم دیگری چه عرب چه روس چه بریتانیایی و چه ... عوض نمیکنم زیرا من بزرگترین و با فرهنگترین تمدن را داشتم
من نام فرزندم را از اصیلترین اسامی ایرانی انتخاب میکنم تا حتی از کوچکترین واژها برای حفظ اصالت و تمدن ایرانم گام بر دارم و آگاهانه با فرهنگ و بینش ایرانی زندگی میکنم تا نا آگاهانه مبلغ فرهنگ و بینش دیگری نباشم
من ایرانی هستم و عاشق ایران
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386
خدا
قبل از اینکه در مورد مطلب جدید شروع به نوشتن کنم باید از دوستانی که در پست قبلی وبلاگ خودشون را همراهی کردند تشکر کنم که عبارتند از ۱) بوسه ۲) فرزند آدم وهوی ۳) نیما ۴) عبدی ۵) زهرا ۶) دست نیاغتنی ۷) هادی ۸) کیمیا ۹) محمد و .............
مطلب امروز در مورد خداست که من سوالات بعضی از دوستان از جمله آقا محمد را می نویسم که در مورد آن صحبت کنیم .
۱) یک نفر از یکی رسید خدا چیست و آیا اصلا وجود دارد ؟
۲) مجدد پرسید مگه نمی گویند خدا مهربان وعادل است پس چرا یک عده فقیرند یک عده معلول هستند و...........؟
۳) مگر نمی گویند انسان موجودی است با اراده آزاد پس این چه نوع آزادی است که هرچه خداوند گفته است انسان باید اجابت کند ؟
۴) مگر خداوند انسان یا پادشاه است که نیاز به سجده انسانها دارد و آن هم سه نوبت در روز و اگر انجام ندهی گناه کاری؟
۵) چرا می گویند خداوند گفته اگر می خواهی به من برسی باید به انبیا احترام بگذاری ؟
و سوالات دیگر
من از شما دوستان می خواهم هرچی در مورد خدا می دانید بدون تعصب بیان نمائید . تا به اصل مطلب پی ببریم
باتشکر
جواب شماره ۱ از دوست عزیز بوسه
سلام
من فکر میکنم ما آدما هستیم که برای هم محدودیت ایجاد میکنیم،برای هم مشکل ایجاد میکنیم،ما آزاد آفریده شده ایم اما توسط خود ما آدما محدود میشیم و آزار میبینیم آدما هستند که به آدما ظلم میکنند ظالمها هم آدم هستند دیگه پس مشکل خود آدما هستند.اینکه یکی فقیر هست یکی ثروتمند،یکی سالم هست یکی ناقص،من هم نظرم همون نظر عامه مردم هست که این دنیا محل گذره و شاید اگر اینجا سختی هست شاید در دنیای بعد از مرگ راحتی و آسایش باشه.شاید هم این یک فرضیه باشه برای اینکه ما خودمونو گول بزنیم و از رنجهای زندگی گله نکنیم.یعنی یک امید واهی.شایدم امید واقعی.و اینکه آیا خدا پادشاه هست که به برایش سجده کنیم نه پادشاه نیست بهرحال باهمه سختی های زندگی لطف خدا شامل همه میشه و به انواع مختلف و این میتونه یه تشکر باشه.و شاید اینها هم توسط انسانها قاون گذاری شده بهرحا خداوند به نماز من نیاز نداره.خدا خدای ماست.
جواب شماره ۲ از دوست عزیز فرزند آدم وهوی
بنام خدا
با سلام خدمت شما دوستان ...سوالات شما خيلي جالبه .......ولي يك نكته وجود داره...هر سوال شما يك دنيا جواب داره و من نمي تونم با يكي دو خط يا ده خط جواب هر 5 سوال شما رو بدم ...براي پاسخ به هر سوال نياز به فكر و تمركز است تا بتونيم به بهترين نحو به سوالات پاسخ بديم...
خدا چيست و ايا اصلا\" وجود دارد؟...
اولا\" در علوم طبيعي ياد گرفتيم كه براي تعريف كردن چيزي خصوصيات آن چيز را تعريف كنيم .و اصولاً در فلسفة: تعريف مساويست با محدود كردن،..هنگامي كسي كه مي خواهد چيزي را تعريف كند آن را محدود به كلماتي مي كند ، و در همان سطح جملات تكميل مي شود و در ابعاد ديگر نخواهد گنجيد ...مثلا\" وقتي مي گويند به ما كه يك ميز را تعريف كنيم مي گوييم يك متر عرض دو متر طول و به رنگ زرد است ....من ميز را محدود كردم به به ابعاد يك و دو و رنگ زرد يعني ديگر نمي تواند ابعاد و رنگ ديگري داشته باشد...پس بنابراين وقتي چيزي را تعريف مي كنيم ان را محدود مي كنيم...ولي آيا مي توان خداي بي نهايت را تعريف كرد؟آيا مي توان خداي بي نهايت را محدود كرد؟چون خدا حدي ندارد او بي نهيات است و بي نهايت بُعد دارد و هر بُعد آن نيز بي نهايت است بنابراين چون محدود كردن خدا غيرممكن است، پس تعريف كردن خدا عملي نيست، بنابراين در آن بينشي كه ما براي شناخت ميز در ذهن خود پروراندهايم كه جسمي را اين چنين بشناسيم براي خدا عملي نيست. چون اين نوع تعريفها براي خدا صدق نميكند، و به همين علت است كه ميگوئيم شناخت خدا بايد از راه اشراق (ماوراء)صورت بگيرد نه از راه اين تعريفهاي علمي و فيزيكي و منطقي.
انسان محدود نمي تواند خداي بي نهايت را تعريف كند .چون در ظرف ادراكش نمي گنجد.محدود نمي تواند بر بي نهايت سيطره داشته باشد.اين از قوانين عالم است . ..پس محدود نمي تواند بي نهايت را لمس و درك كند .درنتيجه به هيچ وجه نمي تواند به شناخت و تعريف كامل از او نائل گردد.
در جائي خواندم بين خداپرستان و مادّيون در مسئله شناخت خدا ، مادّيون معتقدند كه همه چيز زاده مغز، فكر، يا ذهن است و بنابراين معتقد هستند كه خدا هم زائيده همين ذهن آدمي است...
اما خداپرستان مي گويند آنچه را كه اين انسانها درباره خدا ميدانند و درك ميكنند كامل نيست. چرا؟ براي اينكه آن چيزي را كه من فكر ميكنم مخلوق ذهن من است و من ميدانم كه اين ذهن من خود مخلوق خداست يعني خدايي وجود دارد كه مرا آفريده است و اين مغز من نيز اين ذهن مرا آفريده است، كه اين ذهن من نيز اين تصورات مرا براي خدا آفريده است....پس خدا در افكار همه است اما متفاوت ،كه البته او داراي صفات بي نهايتي است كه همين ناشي از اينست كه او قابل درك كامل نيست براي انسان.
داستان زيبائي است در كتاب مولانا كه درباره همين افكار ذهني درباره خداوند ....بدين مضمون نوشته است...
((چوپاني بود در بيابان كه با خداي خود راز و نياز ميكرد، ميگفت اي خداي بزرگ دلم براي تو تنگ شده، پيش من بيا، يكي از بهترين برّههاي خود را براي تو قرباني خواهم كرد، از بهترين شيرها، از بهترني محصولات اين گله براي تو آماده خواهم كرد. هنگامي كه خسته شدي سر خود را بر پاي من بگذار و استراحت كن و اگر گرگي به تو حمله كرد با اين چوبدست گرگ را خواهم زد و از تو حفاظت خواهم نمود. با خداي خود اين چنين مناجات ميكرد، راز و نياز ميكرد. حضرت موسي كه از آنجا ميگذشت اين سخنان چوپان را شنيد و بشدت برآشفت، كه اي مرد جاهل درباره خداي بزرگ چه فكر ميكني. يعني اين تصورات تو، اين مخيّلات تو درباره خدا چقدر پست و ناچيز است. خدا كه احتياج به گوشت و ماست و ترس از گرگ و يا استراحت ندارد. آنچنان بر اين چوپان فرياد زد كه اين چوپان بدبخت ترسان و لرزان همه گله را رها كرد و سر به كوه زد و گريان و نالان رفت. حضرت موسي به كوه طور براي مناجات رفت، از طرف خداي بزرگ به او ندا آمد كه اگر تو اي موسي اين چوپان را پيدا نكني و از او معذرت نخواهي از مقام رسالت خلع خواهي شد.))
مولانا ميخواهد بگويد اي موسي تو كه پيامبر خدا هستي علم شناخت تو در باره خدا نسبت به علم اين چوپان بدبخت تقريباً يكسان هستيد، هر دوي شما صفر به حساب ميآئيد. بنابراين مغرور مباش و برو اين چوپان را پيدا كن و ازاو عذر بخواه.
بنابراين يك جسم محدود نميتواند خداي لانهايه را در زير سلطه خود بگيرد و تعريف بكند و بفهمد و براي ديگران تشريح نمايد. اين يكي از مشكلات بزرگي است براي كساني كه در وجود خدا شك ميكنند. زيرا آنها ميخواهند كه با اين وسايل علمي، با اين حواسّي كه در سيطره آنها هست خداي را بفهمند و اين عملي نيست.
در نتيجه علم محدود بشر قادر به تعريف و محدود كردن واقعيتي ماوراي ماده نيست
بي نهايت قابل تعريف نيست.
جواب شماره ۳ از دوست عزیز نیما دین : مسیحی
قبل از اینکه پیغام را بخونیم می خواستم دلیلم را از نوشتن دین دوست عزیزمون بگویم دلیل من این است که یک دوست با دین دیگر به جمع ما اضافه شده و هر سوالی که درباره دین مسیح بخواهیم می توانیم از نیما جان بپرسم
آرمان عزیز سلام
از وقتی که انسان خودش را مهیای اندیشه ورزی در پهنه ی تاریخ یافت،
یعنی از تولد فرهنگ عظیم یونانی تا به حال، بحث "خدا" ، همواره برق و
جلای خاصی داشته است. یونانیان برای اشاره به خدا از واژه ی" تئوس"
استفاده می کردند. اگر چه " دموکریتوس" یونانی، اعتقاد به خدا را ناشی
از ترس ا نسان از پدیده های هراس ا نگیزطبیعی دا نسته است اما به هر
حال، ذهن انسان ها هیچ گاه از دغدغه ی خداجویی خالی نبوده است.
چگونه است که اکنون نیز در جهان پیشتازی علوم، باز این خداست که خلوت
میلیاردها ا نسان را پر می سازد؟
به نظر می رسد که جدای از هر نوع ، پاسخ جانبدارنه ، پر شدن فکر ما از
خدا، از جایی جدای از ذهن مان، نشئت می گیرد. چیزی که نمی دا نیم
چیست، مدام به ما فشار می آورد تا ما را به سمت خداطلبی سوق دهد.
آیا این نگاهی عارفانه با رنگ و لعابی فلسفی نیست که به دنبال پاسخی
معتدل برای تبیین پدیده ای چنین غامض ، آن را در قالب فشاری از نمی دانم
کجا! تثبیت می کند؟ غامض بودن، شاید یکی از مشخصه های اساسی
خدا جویی ا نسان هاست. دعوا یی که در بین مذاهب ، بر سر معرفی خدا
وجود دارد ، شاید آ بشخور خود را از این پیچیدگی اخذ کرده است. "آلبینوس"
از فلاسفه ی یونانی قرن دوم میلادی، می گوید که وجود خدا را نمی توان در
قالب کلمات، بیان کرد. دیدگاه او اگرچه ناظر به نوعی الاهیات سلبی است اما
به هر تقدیر، خالی از طرح مسئله ی غامض بودن اعتقاد به خدا نیست. حتا
"کانت" نیز آن جا که وجود خدا را از پهنه ی عقل نظری به ساحت اخلاقیات سوق
می دهد، بدون گوشه چشمی به این غامض نگری، دست به این کار نمی زند
به نظر می رسد که نگاه منطقی! در رهیافت به خداجویی ا نسان ها، پیش از
آن که ناظر به چرایی آن باشد، ناظر به تشریح چگونگی رابطه ی انسان با خداست.
اعتقاد به خدا به عنوان واقعیتی آشکار در زندگی انسان ها همواره وجود داشته
است. ما بی آن که خود را در چم عمیق وجود یا عدم وجود خدا گرفتار سازیم،
با رویکردی عمل گرایانه ، باید به سمت تاثیر وجود یا عدم وجود خدا در زندگی
خود، خیز برداریم. این "باید" ی اخلاق گرایانه است که در پاسخی ژرف به
تنش های درو نی و بحران های برو نی مان، در طول تاریخ، مالا علل وجودی
انبیاء را نیز در این چارچوب عمل گرایانه مورد واکاوی قرار می دهد. عیسا وقتی
در انجیل مقدس می گوید: " حق را خواهید شناخت و حق شما را آزاد خواهد
کرد." یوحنا 32:8 ، آزادی مد نظر او آزادی از قیدهای عینی و بندهای ا بژه است.
او آزادی را رهایی مبتنی بر عمل گرا یی می داند. حتا آن جا که از ظهور انبیای
دروغین بعد از خود، یاد می کند، با اشاره به شناخت ایشان از طریق میوه هاشان،
متا 16:7، خدا جویی را از طریق بررسی تاثیر آن در زندگی ا نسان ها
می شناساند.
از این منظر ، خدا هست. بدان دلیل که به او می اندیشیم و بدان دلیل که در
زندگی ، تاثیر ژرفش را احساس می کنیم. جهان مادی اما به نظر می رسد
که در خصوص بودن یا نبودن خدا خنثا می نماید. شاید هم از این روست که
که هم معتقدین به خدا و هم منکرین او، هر دو از جهان مثال می آورند. اما خدا
هست. این غیر از اثبات وجود اوست. اگر نبود، به او نمی اندیشیدیم. هر چه
را که بیاندیشیم، هست! – این حداقل ا ثبات هستی است.- ما حتا وقتی که
به در یای جیوه می اندیشیم، اگر چه آن ، وجود ندارد، اما هست چون بدان فکر
می کنیم. اما هستی در یای جیوه هیچ گاه ، بطور جامع ،به ما فشار نمی آورد
که از ذهن ما فراروی کرده و جهان پیرامون ما را تسخیر کند. هستی خدا اما ذهن
ما را ور می کند و با یورش به جهان پیرامونی،خود را فراتر از هر چیز و هرکس
می نماید. اگر غیر از این بود، ما خدا را حاکم بر جهان هستی نمی دا نستیم.
پس خدا، حداقل در ذهن و فکر ما هست و حداقل به حسب "ایمان"، در خارج از
فکر ما نیز هست
جواب شماره ۴ از دوست عزیز دست نیافتنی
خداوند برای هر کس همون قدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره.
این یک رابطه ی دو طرفه است. خداوندِ بعضی ها نمی تونه حتی یه شغل ساده
برای مؤمن ش دست و پا کنه یا زکام ساده ای رو بهبود بده چون مؤمن به چنین خداوندی
توقع ش از خداوندش از این مقدار بیشتر نیست. خداوندِ آن شبانی که با موسی مجادله
می کرد البته با خداوندِ موسی و ابراهیم همسنگ نیست و خداوندِ ابراهیمی که از شدت
ایمان در آتش می ره یا تیغ بر گلوی فرزندش می کِشَد البته که از خداوند آن شبان بزرگ
تر و قوی تره اما حتی چنین خداوندی هم در برابر خداوند علی (ع) به طرز غریبی کوچیکه.
اگه ابراهیم برای تکمیل ایمانش محتاج معجزه ی بازسازی قیامت بر روی زمین بود
یا موسی محتاج تجلی خداوند بر طوره، علی (ع) لحظه ای در توانایی و اقتدار خداوندش
تردید نکرد و همواره می گفت که اگر پرده ها برچیده شوند ذره ای بر ایمان او افزوده نخواهد شد.
خداوندِ علی (ع) بی شک بزرگترین خداوندی ست که می تونه وجود داشته باشه.
ما اگه بتونیم تنها به گوشه ای از دامن علی (ع) چنگ بیندازیم رستگار شده ایم؛
اما برای کسی که ایمان نداره متأسفانه خدا هم وجود نداره.
" روی ماه خداوند را ببوس اثر مصطفی مستور "
سلام
تو وبگردیم این به چشمم خورد گفتم براتون بفرستم
شادباشی
پاسخ شماره ۵ از دوست عزیز کیمیا دین : مسیحی
علم روانشناسی می گه وقتی یه کاری رو تو ساعت معین انجام میدی نسبیت به اون عمل شرطی می شی وقتی این کارتو تکرار می کنی برات عادت می شه و تکرار این عادت باعث شکل گیری یه سبک رفتاری می شه و شکل گیری این رفتار با مرور زمان جزء لاینفک وجودت می شه .
من فکر می کنم فلسفه به یاد خدا بودن و به یاد انبیا بودن همین باشه . شاید اولا فکر کنیم که نماز خوندن و رفتن به کلیسا بدون حضور قلبی هیچ نتیجه ای برامون نداره اما ما با تکرار این عمل زمینه رو برای رشد رفتار جدیدی توی خزانه ی رفتارهامون ایجاد می کنیم .
ثانیا به نظر من انسان موجود بی نهایت طلبیه . اعتقاد داشتن به موجودی برتر باعث پر شدن بسیاری از خلاء های انسان می شه و از طرفی به یاد خدا بودن باعث آرامش درونی فرد می شه . حالا جدای از اعتقادات متفاوت آدمها ، هر اعتقادی ( که با چهارچوب اخلاقی و رفتاری خاصی مشخص می شه) باعث این آرامش می شه.
پاسخ شماره ۶ از دوست عزیز زهرا
سلام
در مورد اين بحث بگم كه واقعا عظيمه
و اينمه ما كاملا وجود يك فرازميني و فرا تر از همه چيز رو احساس مي كنيم
نمي تونم حسم رو توصيف كنم. و اون خداست.در يكي از سوال ها پرسيده بوديد مگه خدا پادشاه نيست و چرا به سجده ي انسان ها نياز داره...
اين رو بگم اين ما هستيم كه احتياج داريم او رو پرستش كنيم و با وجودش آروم بگيريم.
انبيا هم همه مي دونن كه فرستاده ي خداوند براي ترويج دستورات خداوند روي زمين هستند و اون ها فقط پيام خدا رو ابلاغ مي كنن. به همين دليل بايد به اون ها احترام گذاشت و از اون ها پيروي كرد. در هر مقطع زماني و اين وظيمه ي ماست كه به حضرت نوح ... ابراهيم ... عيسي ... موسي ... محمد و ... و 1000 پيامبر فرستاده شده احترام بذاريم و همينطور به پيروانشون.
سلام
بالا منظورم هزاران پيامبر بود نه 1000 تا اشتباه كردم.
در مورد آزادي انسان هم بگم اين بايد ها و نبايد ها همه براي سعادت انسان و اينكه گاهي ما احساس زنداني بودن مي كنيم به اين دليله كه ما آزاديم ولي آزاده نيست. وقتي انسان آزاده ست كه نفسش كنترل شده باشه
جواب شماره ۷ از دوست عزیز هادی
... مطلب و نظر جدید را خواندم. همانطور که قبلا هم به آن اشاره کردم ضمن احترام به باورهای مذهبی دوستان . معتقدم ایمان داشتن یا نداشتن به خدا یه امر کاملا خصوصی است و آنچه خواست و نیاز مشترک همه ما با هر دینی که داریم ، دمکراسی و حقوق بشر است .
... امیدوارم ما ایرانیها با دین و بی دین فرهنگ و رفتار خود را به سمت نوگرایی و تحول هدایت کنیم. هیچ اشکلالی ندارد بحشی از مردم یه جامعه ای مذهبی باشند اما تکید من این است مردم باید دمکرات و حقوق شهروندی هم را رعایت کنند. با تعصب ما به جایی نخواهیم رسید. من همین جا توصیه ای به دوستان مذهبی خودم دارم ، برای سالم نگهداشتن باورشان از الوده شدن به قدرت و ستم باید از جدایی دین از حکومت دفاع کرد
پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386
باعرض سلام خدمت دوستان عزیز
امروز می خواهم از علی بگویم می دانم من در مقامی نیستم که از این فرد بلند قامت صحبت کنم و با نهایت عجز و شرمندگی می خواهم مطالبی بگویم که امیدوارم این بنده حقیر را ببخشید
یکی از مسائلی که در تاریخ وجامعه ما مطرح است اسلام و تشیع می باشد که بسیاری از ما به آن معتقدیم اما با عرض شرمندگی آنرا به درستی نمی شناسیم . به مذهبی اعتقاد داریم که آشنایی درست و منطقی از آن نداریم . و مثل مسائلی که اکنون داریم در سطح شهر می بینیم که به عنوان رفتار اسلامی از آن یاد می شود . یا مثال دیگر علی را به عنوان امام ویک مرد بزرگ و یک ابر مرد حقیقی و به عنوان کسی که همه احساسها و تقدیسها و تجلیل های ما را به خود اختصاص می دهد اعتقاد داریم . ولی متاسفانه هیچ شناخت درستی از او نداریم زیرا ما بیشتر به ستایش او پرداخته ایم تا شناختن علی .
اگر می بینیم پیرو دین وتشیع و کسی که برای علی و فرزندانش اشک می ریزد و سرنوشتش و سرنوشت جامعه او دردناک است معلوم است دین را نمی شناسد و تشیع را نمی فهمد ............هرچند که ظاهرا شیعه است .
یک مثال ساده همین طور که میبینیم تمام مردم دین را در حجاب خانم ها و آقایان می بینند و اگر این دو مشکل حل شود تمام مشکلات جامعه حل می گردد .
۱) آیا واقعا دین اسلام این است؟
۲) آیا پیامبر وعلی وپیروانش اسلام را به همین منظور انتخاب کردند؟
(محبت به علی) اگر او را نشناسیم برابر است با محبت همه ملتهای دیگر نسبت به هر کس دیگر .
علی اگر معلوم نباشد که کیست ؟.............پس میگویند چه می خواهد ؟ ........... هدفش چیست ؟ ............و تشیعی که معلوم نیست اصولش چیست ؟ ......راهش کدامست ؟ ........
اگر مایل بودید به سوالات پاسخ بدهید
پاسخ شماره ۱ از دوست عزیز بوسه
سلام
من نمیدونم یعنی مشکل این مملکت فقط حجابه؟
وای کی باید این مسئله روشن باشه.
آقا جون خب یکی با حجاب یکی بی حجاب انسان حداقال در پوشش باید آزاد باشه.کسی هم که منحرف باشه زیر حجاب هم میتونه کارشو بکنه.
با این کارا فقط خودمونو گول میزنیم
شاد باشی
پاسخ شماره ۲ از دوست عزیز فرزند آدم وحوا
قبل از گذاشتن پاسخ دوست عزیزمون من با خیلی از دلایل دوستمون موافق نیستم که در پایان توضیح خواهم داد .
بنام خدا
با سلام خدمت شما دوست عزيزم.خب بحثهاي خوبي رو راه مي اندازي.ولي اگر كسي طرز فكرش اين باشه كه تمام دين در حجاب خلاصه بشه و و اگر اين مشكل حل بشه تمام مشكلات جامعه حل مي شه...اين نمي تونه مبناي محكمي براي اصل پايداري دين ما باشه...
چون اول بايد ريشه يابي كرد كه دين اسلام براي چي اومده .؟
دين اومده تا راه سعادت رو به من شما ياد بده.
اصلا" هدف از خلقت انسان چيست؟
در يكي از آيه هاي قرآن اومده كه هدف از خلقت انسان ستايش خداوند توسط انسان است .تا با اين روش به وجود آن لايزال نزديك شويم.
دقيقا" آدرس اون آيه رو حضور ذهن ندارم ولي فكر كنم در آرشيو وبلاگم بشه پيداش كردم.(بگذريم).
بله خود خداوند چنين فرموده حال بايد ديد چگونه بايد در زندگي رفتار كنيم تا بتونيم به وجود با عظمت پروردگار نزديك بشيم.
دقيقا" اسلام اومده تا اين راه رو به ما نشون بده.
يعني همه دستور العمل هاي دين مبين براي همين است.از واجبات بگير تا مستحبات.
كه با رعايت تمام اصول دين سير تعالي انسان رخ ميدهد.اما اگر در اين بين نقطعه ضعفهائي موجود باشد لغزش اتفاق مي افتد.و روح به تعالي اعلي نمي رسد .و جالب است ممكنه باعث سير نزولي در اصول ديگر شود....مثالي ساده بزنيم...گزينه ربا خواري...اگر مسلمان باشيم و ربا خوار هم باشيم ايمان داشته باشيم كه تمام اعمال ما كم كم تحت تاثير همين گزينه ربا نزول خواهد كرد چون گناهيست كه مي تونه تمام اعمال مثبت انسان رو تحت تاثير قرار بدهد...
و اما گزينه حجاب....خب حجاب يك امر واجب است.اما آيا با بيرون آمدن كمي مو از زير مقنعه يا روسري يا چادر يك زن مي تونه دين اون رو زير سوال ببره ؟ ...بايد گفت نه؟ اما دقيقا" اين مثال همچون گزينه ربا خواري مي تونه باعث نزول انسان در سير مراحل گذر زندگي شخص اتفاق بيافته....
دوستان من، خيلي به اين مسئله با ديد باز بنگريم ...مي خواهم قشنگ مراحل بي حخجابي جامعه خودمون رو باز كنم
حدود دو دهه(بيست سال) قبل زمانه طوري بود كه اگر توي خيابون قدم مي زدي و دختري ر و ميديدي كه كمي از موي سر اون بيرون بود همه با انگشت نشونش ميدادند...خوب كم كم اين مرحله طي شد و خيلي ها براشون عادي شد ...بعد نوبت رسيد به آستين كوتاه براي خانمها....بعد اين مرحله نيز عادي شد...بعد رسيد با پاچه هاي كوتاه ....اين نيز عادي شد بعد رسيد به يقه باز ...و حالا رسيده به لباسهاي بدن نما و طوري ...و حال رسيده به جائي كه همه اين مسائل عادي شده ...حالا داره وارد گزينه هاي بحران مي شه....نمونه بارزش روابط دختر و پسر ديگه عادي شده...حالا جامعه به جائي رسيده كه بعضي از دخترا و پسرا وارد مراحل بدتري از روابط ساده دوستي شده اند...
حال روابط جديدتر جامعه ما مي دونيد چيه؟ روابط زن هاي شوهر دار با پسر هاي جوان مجرد ....اينجاست كه مي بينيم وقتي ريشه يابي ميشه متوجه مي شيم همه چي از اون روز اول آغاز شده همون گزينه بيرون واومدن موي سر...و حالا با راعيت نكردن حجاب طوري شده كه ديگه اون محجبه هم مي خواهد اين مراحل رو حتي شده (مخفي) انجام بده....
آري دوستان زمينه هايه فساد يك سلسله مراحل طبيعي رو طي مي كنه تا به سرطان مي رسه و به جائي مي رسه كه ديگه با چادر سر كردن و حجاب كردن ديگه نمي شه كاري كرد ...اين اصول غربي كه در جامعه ما رخ داده در سلسوهاي بدن ماها نفوذ كرده و ديگه با چادر و حجاب مشگل گشا نيست.
دوستان زمينه هاي فساد تدريجي است ....
زمينه هاي فساد تدريجي ست...
همچون اعتياد كه از كشيدن يك سيگار آغاز ميشه و منجر به نابودي اشخاص مي رسه...
درسته يك سيگار به تنهائي نمي تونه يك انسان رو نابود كنه ...اما مي تونه مرحله ورود اون شخص به نابودي باشه .....
پس رعايت نكردن حجاب دليل بر بي ديني نيست ...اما مي تونه مرحله ورود شخص به بي ديني و كفر باشه.....
پس بيائيم با مسئله حجاب فقط به ظاهر امر تكيه نكنيم ....
و اما امام هاي معصوم ما....
اومدن پيامبران و امامان براي اينست كه انها خود با رعايت اصول انساني كه در اسلام خلاصه شده براي ماها الگوئي خالص در زمين براي انسان باشند.
و اما مي گويند در تمام دنيا ميليونها راه و روش وجود دارد تا بشه به اون روش به خداوند لايزال الهي رسيد اما نزديك ترين راه و روش همين پيامبران .و ائمه (ع) هستند و از بين همه اينها امام حسين (ع) نزديدكترين و سريع ترين راه است به رسيدن خداوند لايزال...چگونه؟ با مطالعه سير زندگاني و امامت آن بزرگوار و شهادتش در كربلا....
و امام حسين فرزند بزگر مردي است از تبار تاريخ .علي (ع)
(دوست عزيز ممكنه كمي به حاشيه رفته باشم ولي اين بود نظراتم)
راستي در مورد امامان اين مطلب رو بگم ...هانري كربن :: استاد فلسفه و مستشرق نامدار فرانسوي مي گويد : (( به عقيده من مذهب تشيع تنها مذهبي است كه رابطه هدايت الهي را ميان خدا و خلق براي هميشه نگه داشته و به طور مستمر و پيوسته ولايت را زنده و پا بر جا ميدارد.....مذهب يهود ، نبوت را كه رابطه اي است ميان خدا و خلق در حضرت كليم ختم كرده .و پس از آن به نبوت مسيح(ع) و حضرت محمد(ص) اذعان ننموده و رابطه مذبور را قطع كرده .و همچنين مسيحيان در حضرت مسيح متوقف شده اند ، اهل سنت از مسلمانان نيز در حضرت محمد توقف كرده اند و با ختم نبوت در ايشان ديگر رابطه اي ميان خلق و مخلوق موجود نمي دانند.تنها مذهب تشيع است كه نبوت را با حضرت محمد ختم شده مي داند ولي ولايت را كه همان رابطه هدايت و تكميل مي باشد بعد از آن حضرت و براي هميشه زنده مي داند.))
راستي در مورد حجاب اگر آيه خواستيد به وضوح در قرآن موجود است .در سوره هاي نور و احزاب
پاسخ این بنده حقیر
در مورد حجاب من این موارد را قبول ندارم چون اولا در قرآن به طور دقیق منظور از حجاب نیامده که چه باشد و چگونه باشد چنانچه اگر منظور قرآن از حجاب چادر باشد یا پوشش اسلامی باید برای دو طرف باشد نه فقط برای خانمها همان طور که در تلویزیون مشاهده می کنیم مسابقات کشتی و وزنه برداری و ........... به طور راحت مشاهده می کردد آیا نشان دادن این دوستان با این طرز لباس مشکل ندارد ؟ و آیا بر روی خانمها تاثیر منفی نمی گذارد ؟ و همان طور که از تاریخ پیدا است حجاب در هر دوره ای به شکلهای مختلف بوده است و به خاطر همین نمی توان گفت این نوع پوشش برای مردها و خانم ها اشتباه است .
و باید قبول کنیم هر چه جوانها در تنگنا باشند اثرات مخربی بر جامعه تحمیل می گردد . همان طور که مشاهده می کنیم تمام فکر بیشتر جوانهای ما به مسئله روابط جنسی میرسد و هیچ کس به فکر پیشرفت جامعه نیست و تمام این ها به دلیل نرسیدن به این میل به طور راحت می باشند . شاید بگوئید بروند ازدواج کنند . آیا واقعا می توان ازدواج کرد ؟
به نظر من اگر تمام مسائل بد حجابی درست باشد این کار درجه اهمیت آن خیلی پائین می باشد چون مسائل مهم تری وجود دارد . برای مثال همان بحث سیگار را که فرمودید اگر حضور ذهن داشته باشید مجلس به این رای رسید که سیگار باید از تمام مغازه ها جمع گردد و افراد خاصی که مجوز دارند بتوانند بفروشند تا با این کار اولا فرزندان کوچک جامعه نتوانند سیگار به راحتی خریداری کنند و در آخر معتاد بشوند و همچنین در اماکن عمومی سیگار کشیدن ممنوع باشد . اما همان طور که می بینیم هیچ عکس العملی از سوی مسئولین صورت نگرفت بلکه هرروز به اصطلاح به سفره خانه ها اضافه شد و جوانها به راحتی تمام به مرکز فساد راه پیدا می کنند ...........................
و مسائل دیگر
حالا شما خودتان قضاوت کنید کدام یک درجه اهمیت آن بالاتر است
جواب مجدد دوست عزیز فرزند آدم وحوا
دوست عزيز آيا تو به تمام قرآن آشنا هستي كه مي گوئي هيچ آيه اي در مورد حجاب موجود نيست؟ و اينكه حجاب چرا فقط براي خانمهاست ....احسنت بر تو كه گفتي حجاب بايد براي هر دو باشد....اما دوست عزيزم از كجا مي دوني كه در خود ققران آيه براي پوشش مردان موجود نيست ....آرمان جان خب در نگاه اول داري حرف يك عده از افرادي رو مي زني كه اطلاع دقيقي از دين ندارند ...(من ميدونم منظوري نداري ولي چيزي دقيق نمي دوني سعي كن تا مطمئن نشدي باز گو نكني)... مهربون خودت برو بخون سوره نور آيه 31 در مورد چگونگي پوشش زنان ....و سوره احزاب آيه 59 كه دقيقا" در آن ذكر شده با كلمه جلابيب(به معني روسري يا چادر).....
و اما در مورد پوشش مردان ..خودت برو بخون در سوره نور آيه 30 پوشش براي مردان رو ذكر كرده....
آرمان جان خداوند در سوره نور ابتدا پوشش را براي مردان در سوره نور آيه 30 و بعد براي زنان در آيه 31 همين سوره عنوان كرده...آرمان عزيز در سوره احزاب باز نيز رجوع كن به آيه 35 خودت بخون من اينجا كمي خلاصه اش مي كنم ......سوره احزاب آيه 35 (( ......... و مردان و زنان با حفاظ ، كه خود را از تمايلات حرام و مردان و زناني كه ياد خدا را بسيار كنند بر همه آنها خدا پاداش و مغفرت بزرگ مهيا ساخته است.))
آرمان مسئله سيگار براي من مثالي ساده بود من با سياست كاري ندارم...
اما در مورد آزادي مسائل جنسي راه به بيراه رفتي؟....چون گفتي ((تمام مشكلات ما به دلیل نرسیدن به این میل (جنسي)به طور راحت می باشند))....
فقط شما كه موافق آزادي جنسي هستي اين سوال من رو پاسخ بده؟......
فقط سوال من رو پاسخ بده ؟
چرا در غرب در نمونه هاي جديد سكس در شهر بروكسل(يكي از شهرهاي كشوري در اروپا) گروهي هستند كه در نمونه اي از سكس مدفوع همديگر را مي خورند؟....
خواننده غربي به نام ماريلين مانسون رو مي شناسي؟ مي دوني در ترانه هاش رواج سكس خانواداگي رو ميده؟؟؟
چرا در غرب اين گروه همجنس بازان ايجاد شده؟و تبديل شده به يك گروه جهاني؟.....
بهم پاسخ بده؟...چرا در غرب اين مسائل ايجاد شده ولي در ايران ما ديده نمي شه؟....
آرمان عزيزم همه حرفهاي تو وقتي تجزيه تحجليل بشه مطمئن باش به فرهنگ غرب كشيده ميشه...
آيا علت از همون آزادي اين ميل نيست؟ ..
(معذرت ميخواهم بحث رو به اينجا كشوندم)
مهربون دو جمله دارم در همه اين حرفهام ...
1- مهربون زمينه هاي فساد تدريجي است ....
2-:: تمام محدوديتهاي موجود در دين براي احترام به انسانهاست.
جواب این بنده حقیر
دوست عزیز من در بالا این طور نوشتم
در قرآن به طور دقیق منظور از حجاب نیامده که چه باشد و چگونه باشد چنانچه اگر منظور قرآن از حجاب چادر باشد یا پوشش اسلامی باید برای دو طرف باشد نه فقط برای خانمها
شاید من باید منظورم را کامل می نوشتم چون که من گفتم ۱) در قرآن به طور دقیق نیامده که چه جور باشد و چگونه باشد ولی نگفتم که در قرآن نیامده ۲) ومن گفتم چنانچه حجاب از نظر قرآن چادر یا پوشش اسلامی که در جامعه ما به عنوان نمونه از آن یاد می شود باشد باید برای دو طرف باشد نه فقط برای خانمها
وشاید لازم باشد مجدد بگویم پوشش عالی است اما در هر زمانی نوع پوشش فرق کرده و با پیشرفت تمدن نوع فکر و زندگی انسانها فرق می کند و لازم به ذکر است که در زمان پیامبر هم پوشش به عنوان یک راه برای رسیدن اعراب از حالت وحشی به تمدن بوده است اما اجباری نبوده .
اما در مورد آن سوالتان که گفتید در مورد آزادي مسائل جنسي راه به بيراه رفتي؟....چون گفتي ((تمام مشكلات ما به دلیل نرسیدن به این میل (جنسي)به طور راحت می باشند))..
من در بالا گفتم هر چه جوانها در تنگنا باشند اثرات مخربی بر جامعه تحمیل می گردد . همان طور که مشاهده می کنیم تمام فکر بیشتر جوانهای ما به مسئله روابط جنسی میرسد و هیچ کس به فکر پیشرفت جامعه نیست و تمام این ها به دلیل نرسیدن به این میل به طور راحت می باشند . شاید بگوئید بروند ازدواج کنند . آیا واقعا می توان ازدواج کرد ؟
چون این سوال پیش آمد به من بگوئید چرا از هر جوانی سوال می پرسید فقط فکرش در مورد روابط جنسی است . آیا به دلیل این نیست که از آن دور است و نمی تواند به آن برسد؟ آیا جوانی که فکرش در این مسائل است می تواند به خدا و به هرچه در اطرافش است فکر بکند ؟
چرا دور برویم همان طور که شما بهتر از من می دانید در زمان پیامبر بیشتر دخترها در سن ۹ سالگی یا یک مقدار بالاتر ازدواج می کردند و این قریضه جنسی را براحتی دفع می کردند . و همان طور که می دانید در آن زمان پسر هم زود ازدواج می کرد و هم براحتی می توانست شخصی را صیغه نماید و چند تا زن داشته باشد و به راحتی این میل جنسی را دفع می کرد
حالا به من بگوئید در جامعه ای که زندگی می کنیم دختر در چند سالگی ازدواج می کند ؟ آیا پسر مجرد می تواند براحتی با این فکر خانواده ها شخصی را صیغه کند و به راحتی این میل خود را دفع نماید ؟
خوب حالا چه اثری دارد تمام جوان ها فکر می کنند با دین سختگیری دارند زندگی می کنند و اثر دیگر آن این است که تمام جوانها به هم جنس بازی دست می زنند و یا به خود ارضایی آیا گناه این کارها بیشتر نیست و همان طور که آمارها وکتابها نشان می دهد در قدیم وحال ایرانیها بیشتر به هم جنس بازی علاقه نشان داده اند تا روابط جنسی سالم .
در سوال بعدی شما : من با رابطه جنسی که غرب تبلیغ می کند موافق نیستم چون در هر کاری بیش از حد جلو رفتن اشتباه است و این را از بنده حقیر بپذیر که این روش سکسها در خانواده غربی کم رنگ است و آنها هم به خانواده احترام می گذارند . حتی من از چند نفر که از خارج آمده بودند پرسیدم گفتند ما وقتی به ایران آمدیم تعجب کردیم فکر کردیم تمام شهر دارند عروسی می روند .پرسیدم مگر در آمریکا این جور نیست گفت به خدا نه آرایش برای پیر زنها است و تمام دختر ها وپسرها خیلی ساده هستند
این سوال من را پاسخ بده این به دلیل محدویت زیاد نیست که جوانها فرهنگ اصیل خود را با محدودیت می بینند و فکر می کنند فرهنگ بی تمدنی دارند وبا دیدن فیلم های خارجی سعی به با فرهنگ شدن دارند ؟
پاسخ شماره ۳ از دوست عزیز زهرا
سلام
بحثتون رو مطالعه كردم و متاسفانه به جاهايي رسيد كه ...
كي مي دونه آزادي واقعا چيه؟ آزادي ها هر چي باشه آزادي در اين گونه مسائل نيست...
يعني اينقدر ارزش انساني بايد بياد پايين...
شما گفتيد در مورد روابط در آمريكا شنيديد... حتي اگه مدتي هم اونجا زندگي كنيد شايد به سختي بتونيد واقعيت ها درك كنيد.
كافيه بريد رم يا مادريد يا اتريش و ... اونوقته كه مي بينيد آزادي يعني چي؟
حجاب هر شخص به عقيده ي من نشون دهنده ي شخصيت و شان اجتماعي اونه.
من داشتن حجاب كامل رو ترجيح مي دم و همراه حجاب بهترين نوع لباس و تيپ رو دارم. در مورد حجاب هم نبايد با خشونت رفتار كرد . بايد با فكر باز رفتار كرد و افراد رو متقاعد كرد. وقتي شخصي در جامعه حجاب نداشته باشه موقعيت بقيه به خطر مي افته. من اعتقاد زيادي به حقوق خانوما دارم و در اين مورد خيلي حساسم و داشتن حجابي كامل رو باعث بالا رفتن حقوق خانم ها مي دونم. چون وقتي حجاب داري مي گي من زيبايي خودم رو بازيچه ي چشم هاي ناپاك كوچه و بازار نمي كنم.
حس مي كنم در مورد اسلام به بن بست رسيدين. سعي كنيد بيشتر مطالعه كنيد.
پاسخ شماره ۴ از دوست عزیز دست نیافتنی
سلا م
اول اینکه در اسلام حجاب مشخص شده و چادر هم از زمان زرتشت رواج پیدا کرده
و تنها نوع پوشش مورد قبول نمی تونه باشه
اما همه ما دچار سردرگمی هستیم
یه نوع بی هدفی و زندگی که توش ارزش وجود نداره که همه به سادگی به خودشون اجازه گناه کردن می دن نمی دونم این چه نوع درکی هست که به آقایون و خانم های نسل قبل از ما هم اجازه می ده که به هم و به دین و ارزشهایی که یه روز داشتن خیانت کنند
من مطمئنم هیچ کدوم از ما اونقدر به دینمون اعتقاد درست و محکم نداریم که بتونیم یه اهل کتاب دیگه رو مسلمون کنیم
حتی همینهایی که برای مبارزه با بدحجابی تو خیابونها می بینیم
خانه از پای بست ویران است
خواجه در بند نقش ایوان است
هیچ چیز رو در هیچ زمانی با زور نشده درست کرد و فقط فرهنگ سازی می خواد
و امروز جلوی دختر و پسرها رو در خیابون می گیرند و فردا اونها از ترس پلیس تو خونه های هم قرار می زارن
تازه اینها که مخصوص قشر مثلا تحصیل کرده است ولی کی تونسته بهشون حالی کنه که این رابطه ها اساسا درست نیست؟؟؟
شادباشی
پاسخ شماره ۴ از دوست عزیز هادی
آرمان حان، من مذهبی نیستم اما دشمنی هم با آن ندارم. دین یک امر کاملا شخصی است. ما می توانیم مذهبی داشته باشیم یا بر عکس. اما آنحه مهم است و نیاز مشترک همه ما می باشد آزادی و حقوق بشر است
سلام خانم زهرا
دوست من ابتدایی ترین حقوق انسان، آزادی در انتخاب پوشش است و هیح کس را نمیتوان وادار به پپوشش احباری کرد.
... شما نوشته اید، حجاب هر شخص به عقيده ي من نشون دهنده ي شخصيت و شان اجتماعي اونه. نه دوست عزیز ححاب کاملا یه امر شحصی است و ربطی به شخصیت و یا شان احتماعی کسی ندارد. مثلا شما ححاب را شاید دوست داشته باشید این نظر و حق شماست خوب این حق را به دیگر زنان هم قائل شوید که ححاب را دوست نداشته باشند .
و باز ادامه دادید... داشتن حجابي كامل رو باعث بالا رفتن حقوق خانم ها مي دونم. دوست عزیز در کحای دنیا دیدید که ححاب باعث بالا رفتن حقوق خانم ها میشود؟ اصلا ححاب حه ربطی به حقوق آنها دارد . حقوق زن که شما به این درحه آن را تنزول دادید، در آزادی پوشش و انتخاب آزاد و برابری و دمکراسی است.
پاسخ مجدد از دوست عزیز زهرا
سلام
مي خواستم جواب آقاي هادي رو بدم.
به نظر شما اگر يه خانم با لباس هاي ناجور و تحريك كننده بياد بيرون و چشمايي رو خيره ي خودش كنه مشكلي پيش نمي ياد؟! همين چشم ها بقيه ي خانم هاي توي خيابون رو زير نظر مي گيرن... و حتي ممكنه حريم خصوصي خانم هايي كه تيپ عادي دارن رو مورد تجاوز قرار بدن. كافيه يه كتاب ساده ي روان شناسي رو مطالعه كنيد. بعد روان حساس رو جنس رو مورد تحليل قرار بديد. من مخالف رفتار خشن در مورد حجاب هستم. شما گفتيد حجاب هر كس به خودش مربوطه! پوشش افتضاح هم تا حدودي مي تونه فساد رو ترويج كنه. و اين امنيت بقيه رو هم به خطر مي اندازه. البته اين رو هم بگم كه حجاب وقت بعدي از اين ماجراست. در مورد حقوق خانم ها هم بگم آيا چشم چراني جنس مذكر در مورد خانم ها ضايع شدن حق اونا نيست؟ اينكه يك جنس از وجود جنس ديگه لذت ببره. در مورد شخصيت خانوم ها هم بگم اگر يه خانوم مثل فاحشه ها لباس بپوشه شخصيتش بالاست. البته ببخشيد كه اينجوري نوشتم. من براي عقايد شما احترام قائل هستم و به شخص شما احترام مي ذارم.
موفق باشيد در پناه حق
سعي كنيد در مورد چيزهايي كه نوشتم با تعصب رفتار نكنيد... من با سال ها مطالعه به اين نتيجه رسيدم و حجاب درست رو انتخاب كردم
پاسخ شماره ۵ از دوست عزیز کیمیا
نمیدونم کی گفته برای اینکه تو مملکت فساد نباشه باید سر خیابونا و کوچه ها وایساد و شخصیت آدمارو زیر سوال برد. لا اکراه فی الدین قدتبیین ارشدو...
در جواب دوستی که گفتن الان فساد و روابط نامشروع و انحرافات جنسی تو اروپا بیشتر و تو کشور ما نیست باید بگم اولا بنده خودم روانشناسم خیلی انحرافات تو مملکتمون هست که پشت پرده است و شاید همیشه هم بمونه . بچه های ما امروز تو معرض شدیدترین سوء استفاده ها هستند اونم توسط نزدیکترین افراد خونوادشون اما نه جرات گفتن این حقیقت رو دارن ونه می تونن و این دلیل نمی شه مملکت ما عاری از این چیزهاست .
در جواب دوستمون که می گه حجاب باعث آزادی خود خانمها می شه باید عرض کنم ما باید اجازه بدیم این آزادی رو؟ خودشون انتخاب کنن.
از طرف دیگه مشکل ما اینکه تو جامعه تلویزیون و رسانه حتی توی بوتیکها الگو یه چیزه اما توی نیروی انتظامی یه چیز دیگه.
آخر از همه چرا همیشه برای مشکلاتمون دم دست ترین راه حلهارو پیدا می کنیم ؟
یکشنبه ششم اسفند 1385
بازگشت به خویشتن
وقتی مسئله بازگشت به خویشتن مطرح است برای ما انسانهای مذهبی و انسانهای غیر مذهبی که هر دو گروه در مسئولیت اجتماعی مشترک هستیم و به تفاهم مشترک رسیده ایم مسئله بازگشت به خویشتن تبدیل میشود به بازگشت به فرهنگ خویش وشناختن آن خویشتن که ما هستیم می رسیم به بازگشت به فرهنگ اسلامی و باید ونبایدهای اسلامی و اسلام نه به عنوان یک سنت ،وراثت ،یک نظام یا اعتقاد موجوددر جامعه ، بلکه اسلام به عنوان یک باید ونباید و اسلام به عنوان یک ایمان که آگاهی داد و آن معجزه را در همین جامعه پدید آورد .
در حقیقت تکیه بر اساس احساس موروثی دینی و یا یک احساس خشک روحانی نیست .
من می خواهم این را بگویم که بازگشت به خویشتن بسیار خوب است و شعار همه انسانها است و هم شعار امه سه زر در افریقاست و ............ ولی ما باید مطلب دیگری در این منطقه فرهنگی و تاریخی و جغرافیایی روشن کنیم وگرنه شعار بازگشت به خویشتن به صورت یک شعار مبهم باقی خواهد ماند.
چنانکه امروز به صورت نفی اصالت فرهنگی انسانها دردنیا در آمده است برای اثبات اصالت مطلق ارزشهای غرب .
غرب از قرن هیجدهم به کمک جامعه شناسان و مورخان و نویسندگان و هنرمندان و حتی انقلابیون و انسان دوستانش این ایده را به دنیا میخواهد تحمیل کند که تنها تمدن یکی است و آن هم شکلی است از تمدن که غرب ساخته است و به جهان عرضه کرده است و هرکس میخواهد متمدن شود باید تمدنی را که ما می گوئیم قبول کند و گرنه انسانی وحشی است .
این بحث بر گرفته است از سخنان جناب آقای علی شریعتی می باشد
دوستان عزیز این مطلب ادامه دارد ولی هر کس چنانچه مخالف با این نظرات یا موافق می باشد خوشحال می شوم نظر بدهد و هرچه درباره بازگشت به خویشتن می داند بنویسد تا ما همگی استفاده کنیم
متشکرم
-------------------------------------------------------------------------------------------
پاسخ شماره یک از دوست عزیز زهرا
سلام
مي دونيد براي اينكه يه تمدن رو سر نگون كنيد بايد چي كار كنيد؟
به گفته ي ويل دورانت يك تمدن از بيرون فرو پاشيده نمي شود بلكه از داخل از بين مي رود.
اونا مي يان و به هويت ما وجود ما و ... حمله مي كنن دو دستگي ايجاد مي كنن و ...
از خدا مي خوام كه بتونيم در مقابلشون بياستيم اما اين كافي نيست
یکشنبه دهم دی 1385
شخصیت
فکر کردم در مورد چه مطلبی صحبت کنیم دیدم هیچ موضوعی بهتر از صحبت کردن در مورد شخصیت افرادی چون ( ابوبکر و عمر و عثمان و علی ) نمی تواند باشد
همان طور که بهتر از من مطلع هستید در اوایل سال یاز دهم هجری ستاره ای خاموش شد (حضرت محمد (ص)) از همان ساعات نخستین غوغایی برخاست . هنوز پیکر حضرت محمد سرد نشده بود که فریاد یک امیر از ما و یک امیر از شما در طایفه بنی ساعده بلند شد و سودای ریاست خون مهاجر و انصار را به جوش آورد . که این مشاجره دفن حضرت رسول را تا سه روز به تاخیر انداخت .
حضرت علی و طلحه و زبیر در خانه حضرت فاطمه بودند و از جوش و خروش ریاست طلبان بی خبر .
ابوبکر وعمر و چند تن دیگر در خانه حضرت عایشه بودند
به نظر شما داشت چه اتفاقی می افتاد (چون احساس می کنم از نوشتن زیاد حوصله دوستان سر میرود اگر دوست داشتید که بقیه مطلب را بگویم به من خبر بدهید )
این مقدمه را گفتم تا سوالات خود را بپرسم
۱) به نظر شما ابوبکر و عمر وعثمان و علی چه شخصیتی داشته اند؟
۲) چرا دوستان اهل سنت با توجه به این که حضرت محمد گفته است هر که من مولای او هستم از این پس علی مولای اوست را قبول ندارند ؟
۳) با وجود اینکه حضرت محمد ۲۳ سال برای مردم عرب نماز خواند وضو گرفت چرا دو گانگی در طرز عبادات ما وجود دارد ؟
جواب شماره یک از طرف : فرزند آدم وحوا
با سلام.
دوست عزيز بحث در اين رابطه خيلي مفصل است ...
اما به نظر من تمام نكته بر ميگرده به حادثه غدير خم.
اگر حادثه غدير خم رو باور داشته باشيم حقيقت معلوم مي شه....
البته بدونيد حادثه غدير خم رو هم خود اهل سنت باور دارند .
دوست من مي دوني حقيقت اصلي چيه؟
سوره بقره آيه 176
حق اينستكه خداوند كتاب آسماني را به راستي فرستاد و گروهيكه در آن اختلاف و مكابره كردند در خلافي دور از حق خواهد بود.
تفاوت در آداب اسلامي(نماز و وضو...)
دوست عزيز تمام آداب اسلامي در بطن قران نهفته است.
مثال شكسته خواندن نماز مسافر يا روزه مسافر يا آداب وضو و تيمم و يا.....ذكر هاي سجود و ركوع ....
....
جواب شماره ۲ از طرف: دست نیافتنی
سلام
پاسخ سوال دو رو از زبان استادم می گم
مشکل در تفسیر کلمه مولا است که دو معنی را در بر می گیرد
!)دوست و همراه
2)امام و پیشوا
در مورد سوال 1 هم فقط از روی احساس بگم به نظرم
در این بین
علی (ع)محکم ترین
عثمان ضعیف ترین
ابوبکر احمق ترین
و عمر مکار ترین بودن
(البته یه جواب کاملا احساسی بود از برداشتم از داستانهای تاریخی)
شادباشی
ممنون که این سوالات رو مطرح می کنی
جواب شماره ۳ از طرف: عبدی
سلام
من خوشحالم که شما مطالب جدی تری در وبلاگتان مینویسید اما درج مطالب تاریخی و دینی نیاز به دقت کافی و رعایت تمام جوانب دارد در جایی خواندم که می فرماید اگر می خواهی فیلسوفی کنی باید فیلسوفی کنی و اگر نمی خواهی فیلسوفی کنی نیز باید فیلسوفی کنی ظرافت نکته در این است که حتی اگر ما در صدد رد کس یا چیزی باشیم نیز باید آن را به خوبی بشناسیم. من تصور دارم که الان آنقدر گرفتاری مشترک گریبان گیر مسلمانان هست که دامن زدن به بگو مگوهای چنینی نه تنها بی فایده است که گاهی زیانبخش نیز هست.مطلب اینجاست شما برادر و شما خواهر ما که دو جمعیت از یک خانواده هستیم و آن هم اسلام است هیچ کدام حاضر به شنیدن و پذیرفتن برتری یکی بر دیگری نیستم چگونه چشم داشت آن داریم که کسی دیگر از دین و آیینی دیگر به آیین ما بگرود. این است که احترام به همه آیین های آسمانی واجب است و هر کس در دین خود به خدای واحد رو کند تا آنجا که خداوند این توان پذیرش بهترین را به او برساند .البته من آنچه در یکی دو قرن آخیر بیگانگان برای به بردگی و بهره کشی کشیدن مردم سرزمین های ثروتمند رایج کرده اند و صورت یک ایین پاک و فطری در آن نیست را از این دایره بیرون می دانم و روی صحبتم با ادیان الهی است

جمعه یکم دی 1385
زیارت خانه خدا
با عرض سلام خدمت دوستان عزیزم
جواب خودم در مورد مطلب قبلی در پایان مطلب گذشته قرار داده شده است اگر اشتباهی کرده ام من را راهنمایی کنید متشکرم
موضوع امروز در مورد زیارت خانه خدا می باشد که اول من پیش مقدمه ای می نویسیم و بعد سوال را مطرح می کنم .
آیا می دانسته اید اعراب قبل از اسلام سه بت معروف به نامهای (لات - عزی - منات)داشته اند و نام عامیانه آنها الله بوده است .
آیا می دانسته اید تمام مناسک حج و عمره و احرام وحجر الاسود و.......... همگی در دوران قبل از اسلام وجود داشته است .
و در هنگام طواف <لبیک یا لات ><لبیک یا عزی ><لبیک یا منات > را سر می دادند و هر قومی بت خود را می پرستید
و بعد از اسلام همانطور که بهتر از من می دانید تمام بتها نابود شد و مسلمانان دور خانه خدا طواف می کردند وکلمه لبیک اللهم لبیک را ندا می دادند.
به نظر شما چرا بعد از اسلام این مراسم به پایان نرسید ؟
مگر قبل از اسلام این کار را شرک نمی گفتند؟
جواب شماره ۱
از دوست عزیز گل نرگس
مردم بعد از اسلام بدور خانه کعبه خداوند یکتا و لا شریک له را لبیک میگفتند این تفاوت بسیاری دارد با زمانی که مردم در خانه خدا خدایان دروغین را لبیک میگفتند
جواب شماره ۲
از دوست عزیز پرانتز
من یه سوال ازت میپرسم که شاید بهت کمک کنه ...
فرض کن داری برای آروم کردن دندونت که درد میکنه آب سرد میخوری ....
( کار اشتباهیه نه ... ولی تو فکر میکنی درسته ....)
که مادر بزرگت از راه میرسه و بهت میگه برو آب گرم که با نمک اشباع شده قرقره کن ...
این کار قطعا حالت رو خوب میکنه ....
مسئله نوشیدن آب نبود مسئله گرمی و سردیش و نمکش بود ....
امیدوارم منظورم رو خوب گفته باشم ...
اونا فکر می کردن دارن کار درست رو انجام میدادن ...
البته لازم میدونم بگم قبل از لات و بل و عزی ، مردمانی از دین حنیف بودند که خداپرست بودند و مناسک حج را بجا میآوردن...
بعدها ملت جاهلیت رو احمق بازیشون رفتن دنبال بت پرستی و ...
جواب شماره ۳
از دوست عزیز مرتضی
به نظر من دین هر کسی هر چی باشه فرقی نمی کنه.حتی اگه بی دین باشه.مهم شخصیت و جایگاه انسانی فرده و دیدی که نسبت به جهان داره...
شعری از مولانا هست با این مطلع: آنان که به...در طلب کعبه دویدند....
اگه دسترسی داری بخوان. موفق باشی.
جواب شماره ۴
از دوست عزیز فرزند آدم وحوا
با سلام.
دوست عزيز خانه خدا به امر خدا و به دست ابراهيم كامل شد .و تمام اعمال آن نيز به امر خدا توسط ابراهيم بر مردم عرضه شد.....
و اين اعمال از انزمان ادامه پيدا كرد تا قبل ازپيامبري محمد( ص) ) و اين اعمال در گذشت اعصار: اصل و ذات اعمال متغير شد و به بت پرستي گرائيد اما روش حج درست بود اما اصلش باطل بود ....
به اين آيه هاي توجه كنيد....سوره حج
آيه 26@و ياد آر اي رسول كه ما ابراهيم را در آن بيت الحرام تمكين داديم تا با من هيچ انباز و شريك نگيرد و به او وحي كرديم كه خانه مرا براي طواف حاجيان و نمازگزارن و ركوع و سجودكنندگان پاك و پاكيزه دار
آيه 27@و مردم را به اداء مناسك حج اعلام كن تا مردم پياده و سواره و از هر راه دور بسوي تو جمع آيند
آيه 28@ تا در انجا منافع بسيار براي خود فراهم بينند و نام خدا را در ايماي معين ياد كنند كه ما آنها را از حيوانات روزي داديم تا از آن تناول كرده و فقيران بيچاره را نيز طعام دهند
آيه 29@ سپس تا مناسك حج و حلق و تقصير بجاي آرند و به هر نذر و عهدي كه در حج كردند وفا كنند و طواف كعبه را گرد خانه عتيق بجاي آرند
آيه 30@اين است احكام حج و هر كس اموري را كه خدا حرمت نهاده بزرگ و محترم شمرد البته مقامش نزد خدا بهتر خواهد بود .....
دوست عزيز خداوند تمام اين احكام را بر محمد مصطفي (ص) در همين سوره و سوره هاي ديگر بيان فرموده و همين گونه بر ابراهيم نيز تعليم داده بود ....اما يك تفاوت عمده موجود است ...از زمان ابراهيم تا قبل از بعثت محمد به دليل عناد و كفر ورزي و شرك و بت پرستي ذات اعمال متغير بوده اما ظاهر اعمال تغيير نكرده ....و حال بعد از گذشت 1400 سال به لطف خدا كه قران تحريف نشده اين اعمال نيز ثابت مانده است.
در پايان ذكر كنم نظر (پرانتز نيز صحيح است).
جواب شماره ۵
از طرف یک دوست
به نظر من نفس عمل مهمه , چه بسا همین الان هم افرادی باشند که دور خانه خدا دور بزنند ولی به نفس خودشان لبیک بگویند.زمانی " لبیک اللهم لبیک" گفتن درست است که پا بر نفس خویش بگذاری و با تمام وجود دل را متوجه خدای یگانه کنی و هیچ شریکی برای او قایل نشوی.

شنبه بیست و پنجم آذر 1385
دین چیست؟
۱) یک سوال که همیشه در ذهن من پیش آمده این است که دین چیست و برای چه این همه تنوع دینی وجود دارد ؟
۲) آیا تمام دینها برای اثبات وجود خداوند بوجود نیامده است؟
این را می دانم که در تمام کتابهای موجود در کشور به این موضوع اشاره گردیده است که هر دینی برای کامل شدن دین دیگر به وجود آمده است و در هر مقطع زمانی انسان نیاز به یک دین کاملتر داشته است
۳) آیا به نظر شما این نظرات منطقی می باشد ؟
فعلا این ۳ سوال کافی است تا نظرات شما دوستان را در مورد این ۳ سوال ببینیم
لازم به ذکر است نظرات شما دوستان برای مشاهده راحت تر در زیر این سوالات نوشته می شود همراه با اسم ونام دین انتخابی شما
خواهشمند هستم بدون تعصب به دین خود سوالات را پاسخ دهید .
جواب شماره۱
نام :دست نیافتنی به نظر میرسد دین دوست عزیز : اسلام باشد
سلام
من به این معتقدم که در دنیا برای هر کس راهی برای رسیدن به خدا وجود داره
تنوع در دین هم به خاطر تنوع در فهم و درک و یا پیشرفت صنعت بوده
ولی در همشون حرف اول و آخر را خدا می زنه
مثل اینکه بگردیم ببینیم یه مساله رو از چه روشی میشه بهتر حل کرد
از چه راهی میشه زودتر به خدا رسید
ولی به نظر من اصل خودمونیم
منم خیلی سوال راجع به دینم دارم ولی تنبلی ....
پست آخر فرزندآدم و حوا رو ببین(واسه خود خود ماست)
شما مسلمانان نه هرگز در كار دين سستي كنيد و نه اندوهناك شويد زيرا شما فاتح و بلند مرتبه ترين ملل دنيا هستيد اگر در ايمان ثابت قدم باشيد
چقدر ثابت قدمیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خوشحال شدم شما دنبال سوالهاتون هستید
جواب شماره ۲
نام :فرزند آدم وحوا دین: اسلام
بنام خدا
با سلام.سوالهاي جالبيست....
دين چيست؟....
خداوند تبارك و تعالي انسان را بيافريد تا به وي هنر عشق ورزي را بياموزد .پس مشيت آن ذات ربوبي بر آن قرار گرفت تا بندگانش را با تجلي صفات خويش جانشين خود در زمين گرداند .مربي عالم هر موجودي را از حد نقص به كمال شايسته خويش مي رساند و كمال رحمتش بر انسان (( تربيت )) اوست تا رستگار شود و آن بنده اي صراط مستقيم را خواهد پيمود كه به اختيار خويش ،منزل سعادت را برگزيند.
خداوند كمال عشق و محبت را به برگزيده ترين بندگانش(آدم –ابراهيم –نوح –موسي –عيسي.....و محمد) سپرد . چون هدف او از آفرينش تربيت و هدايت انسانها بسوي خود بوده است .
لذا مي فرمايد ..قد افلح من زكيّها...(( آنكه خويشتن را تزكيه كند ،رستگار است)).
تربيت به معناي رشد دادن است و رشد ميسر نمي شود مگر آنكه شخص با رها سازي فرد از خود محوري ،از طريق تعهد به كانون ارادتي خالص با نام(( دين )) به تربيت و تزكيه خود بپردازد.
تنوع دين......
در اين باره خودتون پاسخ گفتيد كه ((در هر مقطع زمانی(نسبت به فهم و درك مردم) انسان نیاز به یک دین داشته است))...و به نظر من نسبت به اين عصر اسلام جواب گوي همه نيازهاي بشري بوده و هست.
البته بطور كل چيزي به اسم تنوع دين وجود ندارد (فقط نكته در مورد كاملتر بودن صحيح است وگرنه همه يكي است)...دين ابراهيم، موسي و عيسي و اسلام همه دين خداست
و همه يكيست اما متاسفانه به غير اسلام همه تحريف شده اند....حتي در زمان پيغمبر ما.....
در مورد يكسان بودن دين ها تشريف ببريد به آيه هاي زير.....سوره احقاف آيه 29و 30 و همچينن سوره بقره آيه 135....عزيز اگر مشتاق دانستن هستي خودت برو بخون....
آیا تمام دینها برای اثبات وجود خداوند بوجود نیامده است؟
بله دين روش بهتر زندگي كردن و در نهايت در مسير همين تلاش در زندگي ، به جهت رسيدن وجود ان خالق مطلق است.
طبق سوره يونس آيه 4::
بازگشت شما همه به سوي او خواهد بود اين به حقيقت وعده خداست.....
عزيز سوالاتت همه منطقي است.
جواب شماره ۳
نام :گل نرگس دین : به نظر می رسد اسلام
در مورد سوالتون من فکر میکنم انسان نیاز دارد که معتقد به یک دین و مذهب باشد اعتقاد به یکی از ادیان اسمانی یعنی اعتقاد به وجود خداوند لا شریک له راستش دوست عزیز در مورد اینکه گفتید چرا اینقدر تنوع دینی هست این سوال در ذهن من به وجود امد که چرا خداوند از همان اول کاملترین دین را که همان اسلام است نفرستاد ؟ علی علی
جواب شماره ۴
نام : شایم وهیچکس دین :؟
به نظر ما دين چيزي هست كه انسان توي ذهنش به خداوند نزديك باشه نه با رفتن به كليسا و مسجد و ...
شايد شما شعر موسي و چوپان رو كه 1 شعري از مولوي هست رو شنيده باشيد كه چوپان وقتي شب مي شد با خدايش راز و نياز ميكرد مثلا ميگفت خدايا كاش تو در كنار من بودي و من پاهايت را مالش مي دادم يا پتويي گرم رويت مي انداختم تا بخوابي و وقتي موسي اين حرف ها رو شنيد به چوپان گفت كه تو كافر هستي و اين چيزها دعا حساب نميشه و چوپان در اين موقع ديوانه شد و از طرف خدا وحي شد كه اي موسي اين انسان با من اين گونه راز و نياز ميكرد و من تو را فرستادم كه كردم را به من نزديك كني نه اين كه دور كني
اين مثال رو زدم كه بگم انسان هر گونه كه ميتونه ميشه كه به خداش نزديك بشه و دين نزد خدا يكيه و به نظر ما هم همون ذكر خدا در تمام لحظات هست
جواب خودم :
به نظر من هیچ فرقی نمی کند که هر شخصی چه دینی داشته چون هدف فقط پرستش خداوند است
و هرکس با هر دینی خداوند را فقط در ظاهر قبول داشته باشد و عمیقا به او اعتقاد نداشته باشد و برای
رسیدن به اهداف خود ظاهر بینی نماید مشرک است .
و برای گفته های خودم دلیل دارم
۱) خداوند در سوره عنکبوت آیه ۴۶ می فرماید :
با اهل کتاب ( یهودی و مسیحی ) جز آنهایی که از جاده انصاف بدورند به طرز خوب و زبان منطق مجادله کنید و به آنها بگوئید ما به آنچه بر ما وشما نازل شده است ایمان آورده ایم . خدای ما وخدای شما یکی است .
۲) خداوند در سوره بقره آیه ۶۲ می فرماید :
بر مومنان یهود و ترسایان و صائبین که به خدا و روز واپسین ایمان آورند و کار نیکو کنند بیمی و اندوهی نیست
و آیات دیگر از این قبیل آیات وجود دارد
شاید بعضی از دوستان بگویند در بعضی آیات دستور به کشتن یهودیها و دیگر دینها داده شده است
این دوستان درست می گویند
برای مثال در سوره توبه آیه ۲۹ خداوند فرموده است :
بکشید کسانی را که به خدا و روز آخرت ایمان نیاورده و حرام خداوند و پیغمبرش را حرام نمی دانند و همچنین آن دسته از اهل کتاب را که به دین حق (اسلام) ایمان نیاورده اند مگر اینکه متعهد شوند با خواری و فروتنی به دست خود جزیه دهند .
اگر آیه بعد همین سوره را مطالعه کنیم می فرماید :
و گفتند یهود عزیز پسر خداست و گفتند ترسایان مسیح پسر خداست این گفتارشان است که به دهانشان گفته می شود و ............
به نظر من منظور این است که با وجودی که خداوند بارها گفته است من شریکی ندارم و نه زائیده شدم ونه فرزندی دارم . افرادی که برای خدا شریک وفرزند قرار می دهند مشرک هستند
با تشکر

